از آخرين جمله هايى كه بين ما رد وبدل شد يكى ش تقاضاى من براى محو شدنش از گوشه گوشه زندگى م بود. پرسيد كه "منى كه مادى و معنوى با تو نيستم ديگه كجا نبايد باشم؟ بميرم يعنى؟" و من فقط سكوت كردم.
الان اما كه چشم هام موقع نگاه كردن به چشم هاى آبى ش شوخى شون مى گيره، مى دونم كه بميره يا بمونه، شوخى ِ چشم هام شوخ مى مونن!