۱۳۹۲ فروردین ۳۰, جمعه

من جز آبى نگاهت آسمانى نمى شناسم...

از آخرين جمله هايى كه بين ما رد وبدل شد يكى ش تقاضاى من براى محو شدنش از گوشه گوشه زندگى م بود. پرسيد كه "منى كه مادى و معنوى با تو نيستم ديگه كجا نبايد باشم؟ بميرم يعنى؟" و من فقط سكوت كردم.
الان اما كه چشم هام موقع نگاه كردن به چشم هاى آبى ش شوخى شون مى گيره، مى دونم كه بميره يا بمونه، شوخى ِ چشم هام شوخ مى مونن!

۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

من بعد از مدتى از قدرت چشم هام با خبر شده بودم. اينكه به قول دوستان "با اين چشم ها هرچيزى ممكنه". اما تا به حال درگير ِ نگاه كسى نشده بودم هيچ وقت. تا امروز، الان، همين مرحله... آوخ به همين نگاه با جذبه اى كه شما دارى.