ديشب از در بار كه اومدم بيرون هوا سرد بود. نسيم خنك كه به صورتم مى خورد همينجورى حالم خوب مى شد. بار روبروى آب بود. ديدم دلم مى خواد كنار آب قدم بزنم. دلم مى خواد سر صبر به ماجرامون فكر كنم. دلم مى خواد حالا كه بعد از گذشت يك سال اونقدرى خشم تو وجودم نمونده، فقط به خوبيامون فكر كنم. خوشحال بودم از جايى كه بودم. ديگه نه حسرت ها انقدر دست به يقه م داشتن، نه اون همه خشم و نفرت. احساس كردم تموم شده همه چيز. حال خوشم تا لحظه خوابيدن ادامه داشت. تا جايى كه حتى خواب هم ديدم. خوابى كه باعث شد مطمئن بشم در بهترين نقطه دنيا ايستاده ام. امروز برف هم بود حتى، در بيدارى.
خوبى نزديك بودن تاريخ سالگرد دوستى و سالگرد دورى اينه كه آدم يك بار فقط در مورد هر دو حرف مى زنه. يك بار فكرش درد مى گيره و فقط يك بار خاطرات رو مرور مى كنه. البته در مورد آخر هنوز شك دارم.
پ.ن. آخر همه حرف ها برداشته نوشته: "راستى، موهات تو اين عكس خيلى سكسيه". اين پسر يك دوست تمام قد بوده براى من در اين سه سال!