تو تاريك-روشن كافه ى تعطيل كه نشسته بوديم و به صداى ملايم جاز فرانسوى گوش مى داديم به خودم گفتم كه بايد تمومش كنم ديگه. وقتش بود. همون سكوت، همون موسيقى، همون حضور براى من بس بود. بليز طوسيه رو انداختم تو يكى از صندوق هاى جمع آورى لباس گوشه خيابون. راه افتادم كه برسم به دوشنبه هاى ِ نرم بى قرارى...