۱۳۹۱ آذر ۷, سه‌شنبه

ميلادت

و ما امروز خوشبخت ترينيم از بودن شما.
زادروزت مبارك بهترين خانداداش دنيا...

۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه

Saving hands will you save me?

تو تاريك-روشن كافه ى تعطيل كه نشسته بوديم و به صداى ملايم جاز فرانسوى گوش مى داديم به خودم گفتم كه بايد تمومش كنم ديگه. وقتش بود. همون سكوت، همون موسيقى، همون حضور براى من بس بود. بليز طوسيه رو انداختم تو يكى از صندوق هاى جمع آورى لباس گوشه خيابون. راه افتادم كه برسم به دوشنبه هاى ِ نرم بى قرارى...

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

امروز يه مقاله تو روزنامه خوندم كه مردهاى ونكوور حاضر هستند تا ٣٦٠ دلار هزينه كنند براى اينكه با يك خانم با موهاى مشكى، چشم هاى قهوه اى و تحصيلات دانشگاهى دِيْتْ برن. سر صبحى خوب و مبسوط خنديدم.

۱۳۹۱ آبان ۲۹, دوشنبه

Skyfall

از همين تريبون از خانم آدل، آقاى دَنيِل كِرِگْ و به طور كلى شخصيت شخيص ِ "باند، جيمز باند" تشكر مى كنم كه يك هفته گذشته موجبات شادى ما رو فراهم آوردن!

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

من فكر مى كنم هرگز نبوده قلب من اين گونه گرم و سرخ

صبح دارى مى رى سر كار. دوشنبه ست. يه دوشنبه كه همه تعطيلن جز شركت شما. خوابت مياد بى نهايت. دارى خودت رو روى زمين مى كشى و راه مى رى، تو گوشِت هم يكى داره مى خونه كه "آى ْ هِيْتْ ماىْ سِلْفْ فُرْ لاوينگ يو" كه يك دفعه يكى مى گه "صبح شما بخير!". بعد از اين مدل ها كه انگار دستش رو بذاره زير چونه ت و سرت رو بياره بالا كه بيدار شو ديگه.
آخ كه اصلا چقدر دوشنبه ها خوبن!

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

من گذشته م از گذشته، واسه فردا بيقرارم

آخ از اون لبخند كه پشتبندش بگه "تو كه قرار نيست خودت ُ ناراحت كنى اصلا. هر جور كه دوست داشتى باش". بعد اين هر جور رو اون طور بگه كه انگار بخواد بگه اين دنيا مال ِ تو اصلا.
امان از اين حال ِ دوست داشتنى...

دستورالعمل هاى شخصى (١)

اگه دل آدم براى خنده هاى يك نفر بره خيلى بهتر از اينه كه عاشق اخم كردن ِ كسى بشه.
به جان خودم!

۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

بردارم كه يك نوشته بچسبانم به پيشانى م كه "اگر دراما كوئين هستيد، خواهش مى كنم دهان خود را در محدوده حضور من باز نكنيد. فضاى مغز اينجانب تا خرتناق از دراما لبريز است. با تشكر."
بشه كاش كه خودم به سرزمين مطلق درد و رنج خودم حكومت كنم.

۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

دل یکی بود و نبوده، حال دل بی تو چگونه ست

گاهی، عصرها می‌نشینم به تو فکر میکنم. به این فاصله و بی‌خبری. که چطور می‌توانی تحمل کنی. چطور می‌توانی از عشق عبور کنی و کک‌ات نگزد. خیلی سعی می‌کنم قدیم‌ها را به یادم نیاورم. اما همه عکس‌هایمان مثل تابلوی‌های قدیمی روی دیوارهای خانه‌ای کلنگی در ذهنم آرام گرفته‌اند. گاهی بهت حسودی می‌کنم. خوب نیست آدمیزاد برای همه‌ی آنچه که دارد اینقدر وقت بگذارد و اینقدر عزیزش بدارد. همیشه آن‌ها که عبور می‌کنند از هر اتفاقی، برایم انسان‌های عجیب و غریبی هستند. آن‌ها که می‌ایستند و خاطره بازی می‌کنند با همه‌ی آنچه که گذشته، برای همه دارایی ‌هایشان ارزش بیشتری قایل هستند. این می‌تواند یک عروسک کوکی باشد یا یک رفاقت قدیمی.

از سرزمین رویایی

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

احترامى كه برايش قائل نيستم از علاقه اى كه دارم (يا ندارم)، دردناكتره حتى...