۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام...

آماندا ازم پرسيد "اهل كجايى؟"، من با اون گيس بلند بافته به يك طرفم اهل كجا مى تونستم باشم؟ با اون لبخند مامان گونه ش و اون لباس رنگارنگ تنش مى تونست از هر آدمى اعتراف بگيره، حتى به كارهاى نكرده، اعتراف به فرانسوى بودن كه جاى خود داشت! اشاره كرد به اين نكته كه اين ميز واقعا يك ميز اينترنشناله. يازده نفر از خاور دور تا غرب وحشى دور هم نشسته بوديم و انقدر حرف داشتيم براى گفتن و انقدر موضوع براى خنديدن كه انگار رفقاى چندين و چند ساله اى بوديم كه بعد از چند ماه دور هم جمع شديم. از آقاى متشخص ِ با موهاى سفيد تا جوانترين فرد گروه كه گويا من بودم، همه و همه در يك نقطه مشترك ايستاده بوديم: علاقه به امتحان غذاى جديد و عالى و سفر.
دوست هاى خوب ونكوورى من يه بار ديگه به من ثابت كردن كه رابطه با ايرانيها رو بايد فقط به قوزك پا حواله داد و با خوشحالى ادامه مسير داد.