يك بارى، تو اون روزها كه خيلى غمگين بودم، مى دونست دردم چيه. همه چيز رو مى دونست. حتى كه بودنش رو شايد به همون دليل مديون بود. صاف وسط مكالمه در مورد آب و هوا برداشت پرسيد كه اگه ازت بخواد برگرديد قبول مى كنى يا نه. من؟! مبهوت فقط. سكوت. طولانى حتى شايد. دوباره پرسيد مى خواى برگردى يا نه. راه فرار نبود انگار. فقط آروم جواب دادم كه "برنمى گرده". گفت "اين جواب خوبى نبود". مى دونستم. اما صادقانه كه بود.
. . .
"قلب يار
بى قرار
كام او رواست"