اون اوايل كه از ايران اومده بودم بيرون، آدم ها حدس هاى مختلف و جالبى در مورد مليتم مى زدن. بعد وقتى مى گفتم كه از ايرانم، همه بدون استثنا مى گفتن "آيْرَنْ؟!". بعد من تلاش بى ثمرى مى كردم كه به همه حالى كنم كه ما از ايرانيم نه آيْرَنْ، يا اينكه ايران و عراق فرق مى كنند. تا اينكه يه روزى رسيد كه ديدم هيچ اهميتى برام نداره واقعا. اينكه اكثريت آدم ها فكر مى كردند من اسپانيايى زبان هستم ناراحتم نمى كرد. حتى وقتى اسپانيايى ازم مى پرسيدند كه آيا اسپنيش حرف مى زنم، به اسپانيايى جواب مى دادم كه بله، مى زنم. يا جواب اين سوال كه آيا ايرانى ها هم عرب هستند يا نه رو ديگه با خشم نمى دادم. فقط لبخند مى زدم و مى گفتم نه. بعد هم حتى خيلى مليح و ناز راهم رو مى كشيدم و مى رفتم. حالا اين يك مشت بود براى من و نمونه اى از خروار تغييراتى كه قابليتش رو دارم. اينكه روزى برسه كه فكر كنم مهم نيست اسم چه كشورى دنبال اسمت باشه، مهم اينه كه كجا رو خونه ت بدونى. اينكه آدم ها كجاى اين زمين گرد بهت بگن "سان شاين". اينكه كجا رئيست بياد بشينه باهات شكلات و قهوه بخوره در حالى كه داريد با هم نقشه مى كشيد از كجا به دپارتمان برقى ها حمله كنيد. اينكه كجا هر روز صبح از خواب بيدار بشى و بارون برات حس عاشقى بياره نه غم و غربت.