۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

دور ِ ايران ُ تو خط بكش، تف و لعنت به اين سرنوشت

گذشت روزهايى كه سر و ته ِ ما رو مى زدى جامون ايران بود. گذشت روزهايى كه دنبال تعطيلى بودم تا بزنم به راه و برم. گذشت روزگارى كه وطنم دور بود. گذشته ما، گذشته من، تو كه اصلا نبودى انگار جز براى عذاب روح و روان من. حالا تو فقط يك شبه تاريكى كه هنوز گاهى از پشت ذهنم فرياد مى زنى كه در حال غرق شدنى. هنوز هم گاهى روزهاى سياهت رو با تمام وجود حس مى كنم، اما مگه جز سياهى بودى هيچ وقت؟ پس با تمام وجود فرياد بزن، تا ابد، تا هرجا. تا جاى خالى سينه ى من...