۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

بر آن یار بگریید که از یار بریده ست...

از نفرت مدام دلزده ام. از اين بيزارى خسته م. اين تلاش بى ثمر براى بخشيدن تو توان از تك تك سلول هاى بدنم برده ست. امروز اين سياهى نمود خارجى پيدا كرد، وقتى استخوان هاى ستون بدنم سياه شدند كم كم.
تو، تمام خاطرات تلخ و شيرين، كابوس هاى شبانه روزى و اين نفرت بى انتها بايد كه از زندگى من بى سر و صدا هجرت كنيد. لطفا!

"نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دلهای یاران زد"