۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

"و عشق را مجالى نيست
حتى آن قدر كه بگويد
براى چه دوستت مى دارد"

۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

تو چه دانى...

يه موقعى سرت رو ميارى بالا و مى بينى انقدر از آدم هاى گذشته ِ زندگى ت متنفرى كه دلت نمى خواد به آدم هاى جديد مجال ِ حضور بدى. اين در حاليه كه مى دونى اين حسى كه دارى هم حتى به نفع همون آدم هاى مزخرف زندگى ته!

۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام...

آماندا ازم پرسيد "اهل كجايى؟"، من با اون گيس بلند بافته به يك طرفم اهل كجا مى تونستم باشم؟ با اون لبخند مامان گونه ش و اون لباس رنگارنگ تنش مى تونست از هر آدمى اعتراف بگيره، حتى به كارهاى نكرده، اعتراف به فرانسوى بودن كه جاى خود داشت! اشاره كرد به اين نكته كه اين ميز واقعا يك ميز اينترنشناله. يازده نفر از خاور دور تا غرب وحشى دور هم نشسته بوديم و انقدر حرف داشتيم براى گفتن و انقدر موضوع براى خنديدن كه انگار رفقاى چندين و چند ساله اى بوديم كه بعد از چند ماه دور هم جمع شديم. از آقاى متشخص ِ با موهاى سفيد تا جوانترين فرد گروه كه گويا من بودم، همه و همه در يك نقطه مشترك ايستاده بوديم: علاقه به امتحان غذاى جديد و عالى و سفر.
دوست هاى خوب ونكوورى من يه بار ديگه به من ثابت كردن كه رابطه با ايرانيها رو بايد فقط به قوزك پا حواله داد و با خوشحالى ادامه مسير داد.
اين حقيقت كه بريتيش كلمبيا با مقياس ٧.٧ ريشتر لرزيده و هيچ كس برنداشته يه اى ميل ِ خشك و خالى به ما بزنه كه "آهاى! زنده ايد يا مرده؟!"، گوياى اين حقيقته كه طوفان نيويورك مهمتره آيا؟!؟

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

'Cause this world can be a better place in color

امروز تو اتوبوس يه پسر بسيار كيوت و تو دل بروى غير ايرانى داشت مشق هاى زبان فارسى ش رو مى نوشت. بعد اينكه با اون سن ُ سال و قد ُ هيكل داشت مثل كلاس اولى ها مى نوشت خيلى حال خوبى بود. داشت رنگ ها رو تمرين مى كرد!

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

اون اوايل كه از ايران اومده بودم بيرون، آدم ها حدس هاى مختلف و جالبى در مورد مليتم مى زدن. بعد وقتى مى گفتم كه از ايرانم، همه بدون استثنا مى گفتن "آيْرَنْ؟!". بعد من تلاش بى ثمرى مى كردم كه به همه حالى كنم كه ما از ايرانيم نه آيْرَنْ، يا اينكه ايران و عراق فرق مى كنند. تا اينكه يه روزى رسيد كه ديدم هيچ اهميتى برام نداره واقعا. اينكه اكثريت آدم ها فكر مى كردند من اسپانيايى زبان هستم ناراحتم نمى كرد. حتى وقتى اسپانيايى ازم مى پرسيدند كه آيا اسپنيش حرف مى زنم، به اسپانيايى جواب مى دادم كه بله، مى زنم. يا جواب اين سوال كه آيا ايرانى ها هم عرب هستند يا نه رو ديگه با خشم نمى دادم. فقط لبخند مى زدم و مى گفتم نه. بعد هم حتى خيلى مليح و ناز راهم رو مى كشيدم و مى رفتم. حالا اين يك مشت بود براى من و نمونه اى از خروار تغييراتى كه قابليتش رو دارم. اينكه روزى برسه كه فكر كنم مهم نيست اسم چه كشورى دنبال اسمت باشه، مهم اينه كه كجا رو خونه ت بدونى. اينكه آدم ها كجاى اين زمين گرد بهت بگن "سان شاين". اينكه كجا رئيست بياد بشينه باهات شكلات و قهوه بخوره در حالى كه داريد با هم نقشه مى كشيد از كجا به دپارتمان برقى ها حمله كنيد. اينكه كجا هر روز صبح از خواب بيدار بشى و بارون برات حس عاشقى بياره نه غم و غربت.

۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

"هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
یک فریبِ ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد."


۱۳۹۱ آبان ۱, دوشنبه

صداى تن را كه گوش جان نيست چه فايده فرياد زدن

يك بارى، تو اون روزها كه خيلى غمگين بودم، مى دونست دردم چيه. همه چيز رو مى دونست. حتى كه بودنش رو شايد به همون دليل مديون بود. صاف وسط مكالمه در مورد آب و هوا برداشت پرسيد كه اگه ازت بخواد برگرديد قبول مى كنى يا نه. من؟! مبهوت فقط. سكوت. طولانى حتى شايد. دوباره پرسيد مى خواى برگردى يا نه. راه فرار نبود انگار. فقط آروم جواب دادم كه "برنمى گرده". گفت "اين جواب خوبى نبود". مى دونستم. اما صادقانه كه بود.
. . .
"قلب يار
بى قرار
كام او رواست"
رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن... دقيقا به همين ترتيبى كه لحن نيش دار ِ نامجو هدايتت مى كنه...

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

برداشته اى ميل زده كه "تقديم به تو..."
بعد آهنگ رو فرستاده، بعد نوشته:
"جان یارُم یارُم یارُم
جانُم فدای تو گردُم
فدای وفای تو گردُم
چشمای سیای تو گردُم"
و كلى ماجراى ديگه.
خُو اگه من شيفته ش نباشم، چيكار كنم پس؟ هان؟!

۱۳۹۱ مهر ۲۹, شنبه

هنوزم تو شب هات
اگه ماهُ دارى
من اون ماهُ دادم
به تو يادگارى

۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

آدم هايى رو كه در آمريكاى شمالى زندگى مى كنند و صبح ها به جاى قهوه چاى مى نوشند جدى بگيريد!

Bloody hell indeed!

خُو اگه به آدم بگن "چقدر كه معلوم نيست شما ايرانى هستيد بسكه لهجه بريتيش داريد"، ينى آدم يك مرحله به عشق اول و آخر زندگى ش نزديك شده؟! :دى

۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

حالی خیال وصلت خوش میدهد فریبم
تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

بر آن یار بگریید که از یار بریده ست...

از نفرت مدام دلزده ام. از اين بيزارى خسته م. اين تلاش بى ثمر براى بخشيدن تو توان از تك تك سلول هاى بدنم برده ست. امروز اين سياهى نمود خارجى پيدا كرد، وقتى استخوان هاى ستون بدنم سياه شدند كم كم.
تو، تمام خاطرات تلخ و شيرين، كابوس هاى شبانه روزى و اين نفرت بى انتها بايد كه از زندگى من بى سر و صدا هجرت كنيد. لطفا!

"نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دلهای یاران زد"

۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

" حالِ خوب شاید در دیدن چشمهای کسی باشد، خنده ی کسی، اخمِ کسی. حالِ خوب شاید در گرفتن دستِ «او» باشد. حتّا شده برای دقایقی. کوتاه باشد. چاره یی نیست. زمستانی سخت در راه است. پس، از خود، از هم، دریغ نکنیم. کلّن دریغ نکنیم. جایزهی صلحِ نوبل برای خودشان. قلّه شان هم برای خودشان. «تو» برای من."

۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه

من در زندگى بعدى م با مهندس جماعت دِيْتْ نمى رم، اگه هم برم با يكى هم رشته خودم مى رم كه تو اين سه سالِ باقيمونده، مشقامو بنويسه لااقل!
ولى فكر كنم همون نرم بهتر باشه!

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

عقل ديوانه شد آن سلسله مشكين كو
دل ز ما گوشه گرفت ابروى دلدار كجاست

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

"You're gonna miss me in the evening
 You know all you need is
 Somebody when you come to die"

بد وضی ایجاد کردی که حتی در بدترین شرایط هم دست آدم نمی ره که نامه وارده رو بفرسته و بپرسه در چه حالی. بد وضی درست کردی...

۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

بار ديگرى شهرى كه ...

از سفر برگشتم. جداى از تمام خاطرات و ماجراجويى ها، خوابى كه از تو ديدم فراموشم نخواهد شد. واقعا؟! مدل موى مُهاك؟! با پيراهن مردانه و شلوار پارچه اى؟!؟ آخه چرا؟! بعد از اين همه وقت بايد با همچين شكل و شمايلى وارد دنياى من مى شدى؟!
پ.ن. دارم مى ميرم كه بدونم تعبير خوابم چى مى تونه باشه...

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

چمدون بستن هنر مى خواد. مگر نه هزار بار ديكه هم بين قاره ها و داخل قاره ها سفر كرده باشى، باز هم موقع بستن درش بايد بشينى روى چمدونت، حتى اگه دو هفته پيش تازه از سفر برگشته باشى!

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

دور ِ ايران ُ تو خط بكش، تف و لعنت به اين سرنوشت

گذشت روزهايى كه سر و ته ِ ما رو مى زدى جامون ايران بود. گذشت روزهايى كه دنبال تعطيلى بودم تا بزنم به راه و برم. گذشت روزگارى كه وطنم دور بود. گذشته ما، گذشته من، تو كه اصلا نبودى انگار جز براى عذاب روح و روان من. حالا تو فقط يك شبه تاريكى كه هنوز گاهى از پشت ذهنم فرياد مى زنى كه در حال غرق شدنى. هنوز هم گاهى روزهاى سياهت رو با تمام وجود حس مى كنم، اما مگه جز سياهى بودى هيچ وقت؟ پس با تمام وجود فرياد بزن، تا ابد، تا هرجا. تا جاى خالى سينه ى من...

۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه

هى گريه مى كردى به آن مردى كه زن بودى

"بعد از من الكل خورد تو را مست خوابيدى
بعد از من با هر كه بود و هست خوابيدى..."

معشوقه ام بودى، هستى، نخواهى بود

حتى شِلدون هم براى نگه داشتن اِيْمى تلاش مى كنه، حالا در حد خودش. اما تو كه اندازه شلدون هم تلاش نكردى!