ليوان قهوه دستم بود، داشتم كلنجار مى رفتم با در ليوانم. پسرك نزديك شد و توضيح داد كه در حالِ جمع آورى نيروى داوطلب براى تعدادى سازمان هستند و پرسيد كه آيا دوست دارم كه كمكشون كنم يا نه. انسان ِ آشنا به سرطانى كه من باشم، فورى انجمن مبارزه با سرطان رو انتخاب كردم. بعد از اينكه برنامه زندگيم رو توضيح دادم، دختر مسئول ازم پرسيد كه آيا با اين برنامه فشرده مطمئنم كه مى خوام بهشون بپيوندم، كه مسلما جواب من اين بود كه براى سرطان حتى اگه لازم باشه روزهام رو كش بيارم، ميارم!
تمام سعى و تلاشش بر خوب شدن ِ من بود. زنگ مى زد و با صداى دلنشينش مى پرسيد "دلبند، اوضات ميزونه؟ رديفى؟". مدت ها بود كه بودن كسى انقدر خوشحال و سر حالم نمى كرد. رفت. نه كه ناگهانى باشه رفتنش، اما زجر بود و عذاب نبودنش. هفته پيش خبر داد كه مسافر ايرانه. يك ماه و نيم بود كه رفته بود، اما انگار ايران رفتن، رفتن ِ بى بازگشت باشه، دلم گرفت. دلم خواست سفرم رو به هم بزنم، بليط هواپيما بگيرم و برم ايران. روز تولدم بغلش كنم و بهش بگم "ببين چقدر قد كشيدم". بعضى آدم ها وارد زندگى آدم مى شن كه ورق رو برگردونن و برن. ماموريتشون همينه و بس.
* هيچ آرزويى ندارم. اين تيتر صرفا هست كه باشه.