خب با خودم عهد بسته بودم در اولين لحظه اى كه دكتر بگه ديگه خوب ِ خوب شدى، حتما اول جيغ بزنم، بعد دكتر رو بغل كنم و درنهايت هم برم ناهار چلوكباب و دوغ بخورم (البته قسمت آخر به خاطر نزديك بودن مطب دكتر به چلوكبابى بود فقط)!
از مطب دكتر زنگ زده بودن كه بيا جواب فلان و فلانت اومده و دكتر مى خواد ببيندت. بعد من هى غرغر كه من كه خودم وقت فيكس شده دارم، چرا هى استرس به زندگى من وارد مى كنى و اينا. بالاخره جمعه به زور و فشار مادر گرامى دكتر رو ديدم. انقدر استرس داشتم و مغزم رگ به رگ بود كه وقتى گفت زنگ زدم بياى كه بگم خوب شدى، فقط پرسيدم "هان؟!". بعله. همچين آدم شگفت زده اى هستيم اصولا. ولى نه جيغ زدم، نه دكتر رو بغل كردم و مهمتر از همه حتى به صورت ذهنى هم كباب نخوردم! تمام مدت به آزمايش ها و سونوگرافى هايى فكر مى كردم كه قرار نبود بدم ديگه. به نظرم اساسا شور و هيجان لازم رو نشون ندادم. شايد هم به همين خاطر بود كه دكتر دو يا سه بار ماجرا رو تكرار كرد كه گاهى پيش مياد كه همچين اتفاقى بيفته و خب در مورد تو اين اتفاق افتاده و بلا بلا بلاه!
البته درست كه چلوكباب نخوردم، ولى به جاش رفتم سفر. تمام مدت هم كه روى سان دِكِ كشتى بودم به تنها چيزى كه فكر مى كردم اين بود كه اگه الان تف كنم تو آب، چى مى شه! :دى
به نظرم كاملا خوب شده باشم!