۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

درد اومد، داد اومد، دلبر ِ شياد اومد...


يك سال كه از نديدنش گذشت، از خودم پرسيدم كه هنوز چيزى از دوست داشتنش مانده آيا؟ مانده بود يا نه، هنوز هم مطمئنم كه هيچ كس رو به آن اندازه و تا اين حد دوست نخواهم داشت. نه براى اينكه بهترين آدم بود -كه نبود اصلا- بلكه چون آدم اولم بود. طولانى بود. براى بودنش جنگيده بود، غلط يا درست. اعتمادم بود، اعتبار داشت. قبل از همه دروغ ها بود و شكست ها. خالص بودم و يكپارچه. حالا هر چيزى كه پيش بياد، من آدم ِ بعد از اين همه حادثه خواهم بود. با اعتمادى كه شكسته شده، احساسى كه به راحتى دست نخواهد آمد و مشتى خاطره تلخ و شيرين. دوست داشتن اون آدم از درون من بود، نه به دليل حضورى كه داشت و نداشت. حالا كه يك سال از بودنمون گذشته، حالا كه ماه ها رو به جنگ با خودم و اون گذروندم، مى دونم كه گاهى وا دادن و رها كردن هم لذت بخش خواهد بود. فقط بايد نشست و تماشا كرد اصلا...