يك سال كه از نديدنش گذشت، از خودم پرسيدم كه هنوز چيزى از دوست داشتنش مانده آيا؟ مانده بود يا نه، هنوز هم مطمئنم كه هيچ كس رو به آن اندازه و تا اين حد دوست نخواهم داشت. نه براى اينكه بهترين آدم بود -كه نبود اصلا- بلكه چون آدم اولم بود. طولانى بود. براى بودنش جنگيده بود، غلط يا درست. اعتمادم بود، اعتبار داشت. قبل از همه دروغ ها بود و شكست ها. خالص بودم و يكپارچه. حالا هر چيزى كه پيش بياد، من آدم ِ بعد از اين همه حادثه خواهم بود. با اعتمادى كه شكسته شده، احساسى كه به راحتى دست نخواهد آمد و مشتى خاطره تلخ و شيرين. دوست داشتن اون آدم از درون من بود، نه به دليل حضورى كه داشت و نداشت. حالا كه يك سال از بودنمون گذشته، حالا كه ماه ها رو به جنگ با خودم و اون گذروندم، مى دونم كه گاهى وا دادن و رها كردن هم لذت بخش خواهد بود. فقط بايد نشست و تماشا كرد اصلا...