۱۳۹۱ مهر ۹, یکشنبه

این هم از عمر شبی بود

"
 منو بشنو از دور
دل‌م می‌خواهدت
هر روز با آواز
دل‌م می‌خواندت
می‌بویم‌ت به باد
باد می‌راندت
می‌ریزم‌ت به ابر
ابر می‌باردت
"

۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

Wishing I was a better man, unbroken by your master plan*

ليوان قهوه دستم بود، داشتم كلنجار مى رفتم با در ليوانم. پسرك نزديك شد و توضيح داد كه در حالِ جمع آورى نيروى داوطلب براى تعدادى سازمان هستند و پرسيد كه آيا دوست دارم كه كمكشون كنم يا نه. انسان ِ آشنا به سرطانى كه من باشم، فورى انجمن مبارزه با سرطان رو انتخاب كردم. بعد از اينكه برنامه زندگيم رو توضيح دادم، دختر مسئول ازم پرسيد كه آيا با اين برنامه فشرده مطمئنم كه مى خوام بهشون بپيوندم، كه مسلما جواب من اين بود كه براى سرطان حتى اگه لازم باشه روزهام رو كش بيارم، ميارم!
تمام سعى و تلاشش بر خوب شدن ِ من بود. زنگ مى زد و با صداى دلنشينش مى پرسيد "دلبند، اوضات ميزونه؟ رديفى؟". مدت ها بود كه بودن كسى انقدر خوشحال و سر حالم نمى كرد. رفت. نه كه ناگهانى باشه رفتنش، اما زجر بود و عذاب نبودنش. هفته پيش خبر داد كه مسافر ايرانه. يك ماه و نيم بود كه رفته بود، اما انگار ايران رفتن، رفتن ِ بى بازگشت باشه، دلم گرفت. دلم خواست سفرم رو به هم بزنم، بليط هواپيما بگيرم و برم ايران. روز تولدم بغلش كنم و بهش بگم "ببين چقدر قد كشيدم". بعضى آدم ها وارد زندگى آدم مى شن كه ورق رو برگردونن و برن. ماموريتشون همينه و بس.
* هيچ آرزويى ندارم. اين تيتر صرفا هست كه باشه.

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه

۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

Now you're somebody that I wish I didn't know

ببين، مى گم حالا كه انقدر دارى سعى مى كنى محترم به نظر بياى، اون دستبندها كه من بهت داده بودم رو هم ديگه دستت نكن! باريكلا!
"ساعت باش
برسان خود را به هشت
به قرارى كه گذشت
و بمان..."
تفاوت زيادى هست بين انسان متولدى كه نازش رو كشيدند امسال و انسان متولدى كه مجبور بود ناز بكشد تا تولدش رو زهر مارش نكنند...

۱۳۹۱ شهریور ۲۶, یکشنبه

"به دادم برس از جنون تا زمين
دو تا پنجره بيشتر راه نيست..."
.
.
.

۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

خوشا كه قامتم رسد به ميوه خيال تو
رسيده اى
نچينمت
منم حريف كال تو...

۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه

بگو "آ" يه جورى كه انگار كه مى خواى بگى دوسم دارى...

خواستم بگم كه اين برنامه چهارم روغن حبه انگور خيلى رو مُخه! حكايت رابطه هاى تمام ما تو اين روزگاره، كه همه "آ" گفته -وحتى گاهى نگفته- حرف هم رو خوب مى فهميم، با هم خوشحاليم، از وجود هم لذت مى بريم و به ناگاه... از هم همانقدر فاصله مى گيريم كه دو تا آدم ِ در حال سقوط آزاد در لحظه اى كه چتر يكى باز شود و چتر ديگرى نه.

در قند هندوانه

يك روز آفتابى پاييزى كه من رو ياد خاطره بام رفتنمون انداخته...
بايستى كه عقل مى كردم و در چنين روزى Et si tu n'existes pas گوش نمى كردم...

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

به نظر من اين قضيه خيلى غيراخلاقيه كه آدم وقتى مى ره موهاش رو كوتاه كنه آرايشگرها آخر كار همچين فرم و حالتى به نتيجه كار مى دن كه فكر مى كنيم بهترين حركت تو زندگى همين كوتاه كردن موهامون بوده، در حالى كه بعد از اولين مرتبه كه حمام مى ريم متوجه مى شيم كه عجب اشتباهى كرديم!
بايد سشوار كشيدن پس از كوتاه كردن مو كاملا غيرقانونى اعلام بشه و تمام آرايشگرها سه بار از آدم بپرسند كه "مطمئنى مى خواى موهات رو كوتاه كنى؟".

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند...

خب با خودم عهد بسته بودم در اولين لحظه اى كه دكتر بگه ديگه خوب ِ خوب شدى، حتما اول جيغ بزنم، بعد دكتر رو بغل كنم و درنهايت هم برم ناهار چلوكباب و دوغ بخورم (البته قسمت آخر به خاطر نزديك بودن مطب دكتر به چلوكبابى بود فقط)!
از مطب دكتر زنگ زده بودن كه بيا جواب فلان و فلانت اومده و دكتر مى خواد ببيندت. بعد من هى غرغر كه من كه خودم وقت فيكس شده دارم، چرا هى استرس به زندگى من وارد مى كنى و اينا. بالاخره جمعه به زور و فشار مادر گرامى دكتر رو ديدم. انقدر استرس داشتم و مغزم رگ به رگ بود كه وقتى گفت زنگ زدم بياى كه بگم خوب شدى، فقط پرسيدم "هان؟!". بعله. همچين آدم شگفت زده اى هستيم اصولا. ولى نه جيغ زدم، نه دكتر رو بغل كردم و مهمتر از همه حتى به صورت ذهنى هم كباب نخوردم! تمام مدت به آزمايش ها و سونوگرافى هايى فكر مى كردم كه قرار نبود بدم ديگه. به نظرم اساسا شور و هيجان لازم رو نشون ندادم. شايد هم به همين خاطر بود كه دكتر دو يا سه بار ماجرا رو تكرار كرد كه گاهى پيش مياد كه همچين اتفاقى بيفته و خب در مورد تو اين اتفاق افتاده و بلا بلا بلاه!
البته درست كه چلوكباب نخوردم، ولى به جاش رفتم سفر. تمام مدت هم كه روى سان دِكِ كشتى بودم به تنها چيزى كه فكر مى كردم اين بود كه اگه الان تف كنم تو آب، چى مى شه! :دى
به نظرم كاملا خوب شده باشم!

سفارت ايران در اتاوا تعطيل شد!

همين!
نكته اول. مى شه يكى بياد از من بپرسه كه تو اين هواى بادى چرا رفتى موهات رو به حدى كوتاه كردى كه نشه با هيچ چيز مهارش كرد لطفا؟
نكته دوم. اگه حالا كه انقدر كم تا پروازم مونده، هى خواب نبينم كه جا موندم خيلى خوبه ها!

۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

يعنى من از ديشب كه برگشتم تو دنياى مجازى انقدر مورد محبت واقع شدم كه به خودم مى گم باز برم و اين دفعه ٦ ماه نباشم به جاى ٣ ماه! :دى

:(

خواستم بگم اين اصلا انصاف نيست كه تاتر آقاى رحمانيان درست زمانى اجرا مى شه كه من نيستم خب!

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

درد اومد، داد اومد، دلبر ِ شياد اومد...


يك سال كه از نديدنش گذشت، از خودم پرسيدم كه هنوز چيزى از دوست داشتنش مانده آيا؟ مانده بود يا نه، هنوز هم مطمئنم كه هيچ كس رو به آن اندازه و تا اين حد دوست نخواهم داشت. نه براى اينكه بهترين آدم بود -كه نبود اصلا- بلكه چون آدم اولم بود. طولانى بود. براى بودنش جنگيده بود، غلط يا درست. اعتمادم بود، اعتبار داشت. قبل از همه دروغ ها بود و شكست ها. خالص بودم و يكپارچه. حالا هر چيزى كه پيش بياد، من آدم ِ بعد از اين همه حادثه خواهم بود. با اعتمادى كه شكسته شده، احساسى كه به راحتى دست نخواهد آمد و مشتى خاطره تلخ و شيرين. دوست داشتن اون آدم از درون من بود، نه به دليل حضورى كه داشت و نداشت. حالا كه يك سال از بودنمون گذشته، حالا كه ماه ها رو به جنگ با خودم و اون گذروندم، مى دونم كه گاهى وا دادن و رها كردن هم لذت بخش خواهد بود. فقط بايد نشست و تماشا كرد اصلا...

۱۳۹۱ شهریور ۱۲, یکشنبه

There's comfort in the fingers of your good intent


هشت سال پيش بود به نظرم، شايد هم بيشتر. نشسته بوديم كنار زاينده رود. چمن ها خيس بود. نمى دونم از كجا يك تكه پلاستيك پيدا كرده بود و انداخته بود روى چمن ها كه من خيس نشم. هردو مى دونستيم كه جايى هستيم كه نبايد باشيم. مى دونستيم كه انقدرى وقت نداريم قبل از اينكه اون جمع سى نفره متوجه غيبت ما بشه. ولى انقدر راحت و بى دغدغه بوديم كه نه انگار كه چه دردسرى براى خودمون درست كرده بوديم با جدا شدن از گروه. نه انگار كه من هميشه به قول حبيب روى خط فرضى خودم راه رفته بودم و يك ميليمتر جداى از خط براى من به معنى سقوط بود. نه انگار كه فاصله دنياهامون با هيچ چيز پر نمى شد. اون شب راحت بودم ولى، خيلى راحت. نشسته بوديم كنار هم. هر دو ساكت. اون روزهايى بود كه زندگى برام دغدغه بود و دركش نمى كردم. يهو شروع كرد آروم آواز خوندن "امشب به بر ِ من است آن مايه ناز، يا رب تو كليد صبح در چاه انداز...". هر موقعيت ديگه اى غير از اون شب بود، ازش مى خواستم كه اينكار رو نكنه، ولى اون شب، اون سكوت، اون حال و اون حضور هيچ جايى براى شكايت نگذاشته بود...

امشب ماه كامل بود. دلم براش تنگ شد.