۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه


گفت "چقدر موهات قشنگه".
سرم رو از كتاب آوردم بالا و بهش لبخند زدم.
گفت "شرط مى بندم كه از خيلى ها اين حرف رو به دفعات شنيدى".
همونجور كه سرم پايين و نگاهم به كتاب بود جواب دادم "انقدركه ديگه راحت نيستم موهام رو باز بذارم. الان هم تو پشيمونم كردى".
گفت "اُ، ببخشيد. منظور بدى نداشتم".
گفتم "چون مى دونستم منظور بدى نداشتى هنوز اينجا نشستم".
گفت "حالا كه انقدر مهربونى، مى شه به موهات دست بزنم؟"
سرم رو بالا آوردم و گفتم "براى دست زدن به موهاى من يا بايد آرايشگر باشى يا خيلى عزيز..."