۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

از دل نوشته ها (٢)

خواب ديده بودى كه يه بار تو كوه زمين خورده بودم و طبق معمول زمين خوردن هاى كوهى بلند شده بودم و خنديده بودم. نگران شده بودى. بهم گفتى كه من نبايد تنها كوه برم و حتى از عبارت "حق ندارى" استفاده كردى. من اون روز رو خنديدم و گفتم خيالت راحت كه فعلا اصلا وقت كوه رفتن ندارم.
امروز بعد از مدت ها تنهايى اومدم و اين بالا نشستم. يادمه كه هميشه دوست داشتى كه سرم بالا و نگاهم به كل مسير باشه. كه قدم هام رو از بهترين مسير انتخاب كنم. در طول راه هر بار كه خودآگاه مسيرم رو انتخاب مى كردم، ياد تو بودم.
سر قولم نموندم و تنها اومدم. زمين هم خوردم. ولى اين بار وقت بلند شدن نمى خنديدم.