چند ماه پيش كه بعد از چند سال دوباره همديگه رو پيدا كرديم، جمله اول بعد از سلام و احوالپرسى اين بود كه آخر جولاى خواهد رفت. يعنى كه از اول مى دونستم با چى طرفم. از اول مى دونستم تمام روزهاى خوش پيش رو موقتى خواهند بود. ولى يادآورى تمام محبت و مهربانى روزهاى خوش نوزده سالگى من رو وادار مى كرد كه تن بدم به حضورش در زندگيم. كه چقدر آرام، ملايم و صبور دوباره جاى خودش رو پيدا كرد.
بار اولى كه ديدمش، بعد از آخرين امتحانم بود. دعوت شده بودم به خونه ى نقلى و دوست داشتنى ش. خسته بودم و به اصطلاح ِ روزهاى دور ِ خودم "تباه"!
در رو كه باز كرد، دلتنگى تمام ِ اين سال ها هلم داد توى بغلش. گفته بود كه خونه ش يه بالكن مهربون و فسقلى داره كه جون مى ده براى گپ و گفت ِ بعد از سال هاى دراز! نشسته بوديم توى همون بالكن و از هر درى مى گفتيم كه از ناكجا آباد حرف كشيده شد به جايى كه نبايد! در كمال آرامش به حرف هاى من گوش داد، هرجا كه لازم بود اظهار نظر كرد، هيچ قضاوتى ارائه نداد و در نهايت گفت كه مراقبت كن از خودت. اون روز و تمام روزهاى بعدى كه همديگه رو ديديم، هيچ وقت بى مقدمه بحث رو به اونجا نكشوند، ولى هربار هم حقايق جديدى رو كشف مى كرد انگار و نظرات خوبى ارائه مى داد.
بار آخرى كه ديدمش بهم گفت "مى دونى چقدر بهت افتخار مى كنم؟" و من فقط خنديدم. ولى از عمق نگاهش مى فهميدم كه حرفش جديه و هيچ قصد روحيه دادن نداره.
امروز پرواز كرد و رفت. تمام اين چند روز به اين فكر مى كردم كه مهم نيست چند وقت با كسى بوده باشى، مهم اينه كه تا كجا با هم بوده باشيد...