۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

تن ها...

من دلشوره را خوب بلد بودم هميشه. كافى بود كه به يكى از آدم هاى عزيز زندگيم زنگ بزنم و جوابم رو نده تا پيش خودم هزار فكر و خيال بد و تاريك رو تا انتها برم و برگردم. همه مى دونستن كه اگر تماس من بى جواب بمونه، در عرض ٥ دقيقه ده بار زنگ مى زدم تا بالاخره جواب بگيرم. من هم اعتراضشون را بارها شنيده بودم كه حداقل بين تماس هات يك مجال يك دقيقه اى بده و بعد دوباره تلاش كن! ولى انگار دست من نبود.
مگه من چند تا انسان عزيز تو زندگيم داشتم همش؟! حق داشتم نگرانشون بشم. حق داشتم تلاش كنم تا به نگرانيم غلبه كنم. حق داشتم خب.
خبر رسيد كه پسرك سكته كرد و مرد. به همين سادگى. يك پسر هم سن ته تغارى هاى خونه، همونقدر سرحال و شيطون، همون اندازه حاضرجواب، به همون مهربونى ... . مرگ به قدر كافى سنگين و غم انگيز بود، ولى چگونگى مرگش جگرم رو سوزوند. حالا مى دونم كه اگر به هركدومشون زنگ بزنم و جواب ندن، حق دارم كه از نگرانى آسمون رو به زمين بيارم. قلبم چنگ خورد وقتى خاطره اون شبى رو مرور مى كردم كه مهمونش بوديم. همون شب كه سرم گيج رفته بود و خورده بودم به دماغ تازه عمل شده يكى از مهموناش. بعد از مهمونى كه داشتيم خونه رو جمع و جور مى كرديم، گفت "آى دلم خنك شد با سر رفتى تو دماغش!". در حالى كه مى دونم در حقيقت نبود و فقط مى خواست من احساس بدى نداشته باشم. مى خواست از اينكه دوباره از شدت سرفه سرگيجه گرفته بودم خجالت نكشم. هميشه مهربون بود. چندبارى كه رفته بودم دم در خونه ش دنبال ته تغارى ها، اومده پايين كه بيا بالا ديگه، بيا با هم شام بخوريم و از اين اصرارها، با اين تفاوت كه اصرارش خيلى جدى و از ته دل بود.
حالا رفته. نيست. ديگه هيچ وقت بهم نون و كباب كوبيده تارف نمى كنه. ديگه نيست كه غر بزنه. نيست ديگه. هيچ وقت. و چقدر اين "هيچ وقت" سياه و سنگينه، عين قير، وقتى كه داغ داغ روى تنت بريزه...