۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

هر كسى كو دور ماند از اصل خويش...

اين روزها احساس مى كنم كه سال هاى زيادى از زندگى م در دوران بزرگسالى رو زندگى نكرده بودم. اين روزها كه دارم قدم به قدم حوادث جديدى رو تجربه مى كنم، مى فهمم كه اين همه سال چقدر زندگى م رو از دست داده بودم. زندگى پره از آدم هاى خوب، تجربه هاى رنگى، مكان هاى هيجان انگيز و حضور. حضورى برتر از حرف و وعده.
اين روزها مطمئنم كه بهترين اتفاق "من" بودم، و حالا خوشحالم كه جايى هستم كه بايد. هرچند كمى دير و بسيار رنج كشيده...