صبح به زيبايى شروع نمى شه. متصدى آزمايشگاه يادش مى ره كه بايد به اندازه سه تا شيشه از من خون بگيره. سوزن رو از رگ من كه به سختى پيدا مى شه درآورده. حالا بايد دنبال يه رگ ديگه بگرده تا اون دو تا شيشه ديگه رو هم پر كنه. من سعى مى كنم لبخند بزنم حكايت هميشه ست كه بيشتر از يك بار سوزن رو تو دستم فرو كنند. چون مى دونه از هوش مى رم، اونم سعى مى كنه حواس من رو پرت كنه و هوام رو داشته باشه. سعى مى كنم بخندم به حرفاش، ولى ته دلم همش مى پرسم چرا؟ چرا اينجور بايد بشه؟ چرا واقعا؟
مردم اسرائيل در حال امضاى بيانيه اينترنتى هستند كه خلبان هاشون به ايران حمله نكنند. جنگ جديه؟ سر سرزمينم چه بلايى داره مياد؟
مناطق زلزله زده وضع خوبى ندارند. كمك ها انگار درست و برنامه ريزى شده توزيع نمى شه. انگار طبق معمول سواستفاده ها شروع شده. چيز عجيبى نيست. حكايت هميشه مونه. اما ما هنوز دل نازكيم. هنوز خوش باوريم كه شايد اين بار بهتر باشه. روزنامه رسالت اعتراض مى كنه كه اين زلزله نبايد رسانه اى مى شد. مگه ما همون بنى آدمى نيستيم كه اعضاى يك پيكريم آخه؟
عكس جشنواره دوقلوها رو گذاشتن تو صفحه اول بى بى سى. من از اينكه هيچ راهى ندارم براى اينكه آيدنتيكال ها رو به هم برسونم احساس استيصال مى كنم.
خدايا،
مگه نمى گن جاى حق نشستى؟