۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

خونه مادربزرگه هزار تا غُصه داره...


از بين دو جفت پدربزرگ و مادربزرگ ِ محتمل، من فقط مادر پدرم رو ديدم. هر دو پدربزرگ و مادر مادرم قبل از به دنيا اومدن من از دنيا رفته بودند. من هميشه از هم كلاسى هام مى شنيدم كه مادربزرگ هاشون رو به اسم هايى غير از مامان بزرگ صدا مى كردند، مثلا "نانا"، "مامانى" يا حتى يكيشون مى گفت "اُما". تمام مادربزرگ هاى مذكور مهربون بودند. هميشه يه كار خارق العاده اى براى نوه هاشون انجام مى دادن. يه غذاى خيلى خوشمزه، كادوهاى خوب، قصه هاى شيرين، سوغاتى هاى هيجان انگيز و هزارتا نازكشى و مهربونى ديگه كه فقط مخصوص مادربزرگ ها و پدربزگ ها بود. من هميشه دلم مى خواست مامان بزرگ مريض نبود. يا كارهايى كه براى بچه هاى عمه كوچيكم مى كرد رو براى ما هم انجام مى داد. دوست داشتم به جاى اينكه هردفعه كه زنگ مى زد خونه مون ده دقيقه به صورت الكى قربون صدقه م بره، يك بار بگه كه مثلا بيا برات فلان غذا رو درست كردم، يا اون كيفه بود كه دوست داشتى، برات خريدم، يا يه كار واقعى ِ ديگه.
خونه مامان بزرگم غم انگيز بود. چون هميشه همه چيز رو احتكار مى كرد. فكر مى كرد ممكنه قحطى بياد و همه چيز ناياب بشه و گرسنه بمونه. هرقدر كه پدرم اصرار مى كرد كه اين كار درست نيست كه همه چيز رو انقدر نگه دارى تا بگنده، دست بر نمى داشت از كاراش. خونه ش هميشه تاريك بود. دو تا اتاق خواب بزرگ داشت كه تو يكى ش تا سقف رختخواب چيده بود كه نمى دونم هيچ وقت كسى ازشون استفاده هم كرد يا نه. البته ما خودمون وقتى خونه مون دزد اومده بود چند روز رو خونه مامان بزرگ مونديم، چون مامانم حاضر نبودند تو يه خونه دزد زده زندگى كنند. ولى غير از ما نمى دونم چند نفر ديگه مجبور شدند نردبون بذارند زير پاشون تا بتونند چند تا بالش و پتو از رو قله رختخواب ها بردارند. حياط خونه مامان بزرگ قلمرو انحصاريش بود. هيچ كدوم از سه تا همسايه ديگه حق نداشتند كه نه به ميوه ها و گل ها دست بزنند، نه باغچه رو آبيارى كنند. مادر بزرگ من تا مدت ها يك طوطى تو خونه ش داشت خب، قفس هم غمى داشت براى خودش. خلاصه كه روى هم رفته همه چيز اون خونه، از مبل ها بگير تا آكواريوم بزرگ ِ توى سالن پذيرايى، غم انگيز بود.
اين ها رو گفتم كه بگم امروز به طرز مرموزى شبيه خونه مامان بزرگ غم انگيز بود. وجود آفتاب گرم و دلپذير هم كمكى به كاهش غم معلق در فضا نكرد. امروز همه چيز، حتى تمام برجستگى هاى دردناك روى پوستم، غم پاشيدند به لحظه هام.
امروز احساس كردم كه يك روز جمعه، ناهار رو تو خونه مامان بزرگ مى خوريم.
پ.ن. در ميانه نوشتن اين پست، شفدرقماج تماس گرفت. يك نكته مسخره رو كشيد وسط و باعث شد ده دقيقه آنچنان بخنديم كه اشك از چشم هامون جارى بشه! نوشتم كه يادم باشه حالى كه ابتداى نوشته داشتم فرق زيادى با آخر كار داشت!