"عاشقان را بر سر خود حكم نيست
هرچه فرمان تو باشد آن كنند"
متوجه شديد آيا؟!
۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه
۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه
۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه
"Y'a quelque chose de la vie
Dans tes yeux qui rient
Y'a cette petite flamme qui crie
Qui brûle et qui brille
Juste un regard pour comprendre
Que c'est dans tes yeux
Que j'me sens le mieux
Juste un sourire pour te dire
Que j'ai besoin de toi
Reste et regarde moi"
Dans tes yeux qui rient
Y'a cette petite flamme qui crie
Qui brûle et qui brille
Juste un regard pour comprendre
Que c'est dans tes yeux
Que j'me sens le mieux
Juste un sourire pour te dire
Que j'ai besoin de toi
Reste et regarde moi"
آدميزاد هرگز نبايد كلمات و عبارات "درست" رو خرجِ آدم هاى "نادرست" كنه...
۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه
هر كسى كو دور ماند از اصل خويش...
اين روزها احساس مى كنم كه سال هاى زيادى از زندگى م در دوران بزرگسالى رو زندگى نكرده بودم. اين روزها كه دارم قدم به قدم حوادث جديدى رو تجربه مى كنم، مى فهمم كه اين همه سال چقدر زندگى م رو از دست داده بودم. زندگى پره از آدم هاى خوب، تجربه هاى رنگى، مكان هاى هيجان انگيز و حضور. حضورى برتر از حرف و وعده.
اين روزها مطمئنم كه بهترين اتفاق "من" بودم، و حالا خوشحالم كه جايى هستم كه بايد. هرچند كمى دير و بسيار رنج كشيده...
۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه
۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه
اينك آخرالزمان!
از آخرين دفعاتى كه باهاش صحبت مى كردم هنوز، يه بار ازم پرسيد كه چيكار مى كردم. وقتى جواب دادم كه داشتم Grey's Anatomy تماشا مى كردم، با يك لحنى كه بار تحقير داشت پرسيد كه آيا به اين مجموعه تلويزيونى علاقه دارم. خب جدا از اينكه علاقه داشتم يا نداشتم و اينكه اين ماجرا چه ارتباطى به اون مى تونست داشته باشه، لحنش برام خيلى جالب بود. نه از اين نظر كه دوست داشتم كه تحقير بشم، بلكه به اين خاطر كه چى از ذهن اين آدم تو اون لحظه گذشته بود. چون من فكر مى كنم براى يكى كه الان با كسى يار و همراهه كه ورزش مورد علاقه ش ايروبيكه و خواننده مورد علاقه ش داريوش، خيلى بايد سخت باشه كه بياد در مورد سريالى كه آدمى كه در گذشته باهاش بوده تماشا مى كنه همچين اظهار نظرى كنه. يعنى خب سريال كه مشخصه صرفا براى گذران وقته، ولى شما با همچين آدمى به قصد زندگى نشست و برخاست مى كنى و اصولا نگاهى عميق تر به اين ماجرا بايد به شما نشون بده كه شما اصلا هيچ جايگاهى براى تمسخر هيچ آدمى ندارى و همه چراغ هات تو اين رقابت سوخته و حالا حالاها راه دارى تا به بقيه دور و بريات برسى!
به نظرم واقعا، اينك آخرالزمان!
پ.ن. شايد لازم به توضيح باشه كه من هيچ مشكلى با ايروبيك يا داريوش ندارم و به هر دو علاقه مندم. مشكل من آدميه كه بارها و بارها بر اين نكته تاكيد كرده كه چقدر از دخترهايى كه از ايروبيك به عنوان ورزش مورد علاقه شون نام مى برند بدش مى آد.
۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه
You gotta run to the ones that made you
Fall so deep into the valley below
You gotta pray they will never betray you
Never let you go, never let you go
You look like a man undone by all that fire in your soul
I can see you, I can hear you, I can't speak to you at all
۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه
گفت "چقدر موهات قشنگه".
سرم رو از كتاب آوردم بالا و بهش لبخند زدم.
گفت "شرط مى بندم كه از خيلى ها اين حرف رو به دفعات شنيدى".
همونجور كه سرم پايين و نگاهم به كتاب بود جواب دادم "انقدركه ديگه راحت نيستم موهام رو باز بذارم. الان هم تو پشيمونم كردى".
گفت "اُ، ببخشيد. منظور بدى نداشتم".
گفتم "چون مى دونستم منظور بدى نداشتى هنوز اينجا نشستم".
گفت "حالا كه انقدر مهربونى، مى شه به موهات دست بزنم؟"
سرم رو بالا آوردم و گفتم "براى دست زدن به موهاى من يا بايد آرايشگر باشى يا خيلى عزيز..."
باد مى آد از سمت ِ دريا بازم، معشوقم كنارم دستم سازم...
I thought that love could never touch me
Yeah, I was ridin high
And then my ivory tower toppled
And I tumbled from the sky
I got the feelin that I'm fallin
And you're the reason why
Yeah, I was ridin high
And then my ivory tower toppled
And I tumbled from the sky
I got the feelin that I'm fallin
And you're the reason why
۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه
Those were the days my friend
گاهى فراموش مى كنيم كه چه ساده با گذشتن از كوچكترين جزئياتى كه به آنها علاقه منديم تلاش مى كنيم تا دل همراهمان را نرنجانيم.
آخرين كتاب از بازمانده هاى سفر ايران كه تمام شد، شروع كردم به خريدن كتاب براى خودم. در حال مطالعه، به جمله هايى مى رسم كه دوست دارم به خاط بسپارمشون. كاغذهاى كوچك رنگى رو برمى دارم، جمله ها رو يادداشت مى كنم و كاغذها رو مى گذارم بين صفحات كتاب. ديگه نگران اين نيستم كه "يك كتاب روى هم رفته قشنگه و اينكه آدم نبايد جمله هاى خاصى از يك كتاب رو براى خودش برجسته كنه".
خودمونيم، يعنى واقعا خودت جمله هاى خاص از كتاب هاى خوب رو ثبت نمى كردى؟ مطمئنم كه مى كردى...
"آدم ممکن است کورمال کورمال از وسط اشکال مبهم خاطرات بگذرد و لابلایش گم بشود. تعداد آدمها و اشیایی که در گذشتهی آدم دیگر حرکتی ندارند، دیوانهکننده است. زندههایی که در دخمههای زمان سرگردانند چنان کنار مردهها خوابیدهاند که انگار یک سایهی واحد بر همهشان افتاده.
همچنانکه پیر میشوی دیگر نمیدانی مردهها را در ذهنت زنده کنی یا زندهها را."
همچنانکه پیر میشوی دیگر نمیدانی مردهها را در ذهنت زنده کنی یا زندهها را."
سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین/ فرهاد غبرایی
۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه
We had joy, we had fun, we had seasons in the sun
بله.
علت این احساسات غریب و مرموزی که این چند روز حتی مقادیری غم هم به زندگی من پاشیده بود رو کشف کردم. دلم می خواد برگردم اینجا و هنوز نفهمیده باشم که دنیا چقدر چرخیده...
که شب که کنار آتش نشسته باشیم و صدای موج ها موسیقی متن تماشای آسمان شبمون بوده باشه و با دیدن هر ستاره دنباله دار حداقل سی بار یک آرزو رو تکرار کرده باشم...
دلم می خواد مثل اون شب تو تاریکی مست و بی خیال رقصیده باشیم، چرخیده باشیم و ندونسته باشیم...
حداقل برای دو روز دیگه...
بی خیال بودیم، بی خبر و عاشق...
من خواستم از همين تريبون اعلام كنم كه پشه ها بسيار بى خانواده و بى شرف هستند!
كنار ما باش كه محزون به انتظار بهاريم...
صبح به زيبايى شروع نمى شه. متصدى آزمايشگاه يادش مى ره كه بايد به اندازه سه تا شيشه از من خون بگيره. سوزن رو از رگ من كه به سختى پيدا مى شه درآورده. حالا بايد دنبال يه رگ ديگه بگرده تا اون دو تا شيشه ديگه رو هم پر كنه. من سعى مى كنم لبخند بزنم حكايت هميشه ست كه بيشتر از يك بار سوزن رو تو دستم فرو كنند. چون مى دونه از هوش مى رم، اونم سعى مى كنه حواس من رو پرت كنه و هوام رو داشته باشه. سعى مى كنم بخندم به حرفاش، ولى ته دلم همش مى پرسم چرا؟ چرا اينجور بايد بشه؟ چرا واقعا؟
مردم اسرائيل در حال امضاى بيانيه اينترنتى هستند كه خلبان هاشون به ايران حمله نكنند. جنگ جديه؟ سر سرزمينم چه بلايى داره مياد؟
مناطق زلزله زده وضع خوبى ندارند. كمك ها انگار درست و برنامه ريزى شده توزيع نمى شه. انگار طبق معمول سواستفاده ها شروع شده. چيز عجيبى نيست. حكايت هميشه مونه. اما ما هنوز دل نازكيم. هنوز خوش باوريم كه شايد اين بار بهتر باشه. روزنامه رسالت اعتراض مى كنه كه اين زلزله نبايد رسانه اى مى شد. مگه ما همون بنى آدمى نيستيم كه اعضاى يك پيكريم آخه؟
عكس جشنواره دوقلوها رو گذاشتن تو صفحه اول بى بى سى. من از اينكه هيچ راهى ندارم براى اينكه آيدنتيكال ها رو به هم برسونم احساس استيصال مى كنم.
خدايا،
مگه نمى گن جاى حق نشستى؟
۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه
خونه مادربزرگه هزار تا غُصه داره...
از بين دو جفت پدربزرگ و مادربزرگ ِ محتمل، من فقط مادر پدرم رو ديدم. هر دو پدربزرگ و مادر مادرم قبل از به دنيا اومدن من از دنيا رفته بودند. من هميشه از هم كلاسى هام مى شنيدم كه مادربزرگ هاشون رو به اسم هايى غير از مامان بزرگ صدا مى كردند، مثلا "نانا"، "مامانى" يا حتى يكيشون مى گفت "اُما". تمام مادربزرگ هاى مذكور مهربون بودند. هميشه يه كار خارق العاده اى براى نوه هاشون انجام مى دادن. يه غذاى خيلى خوشمزه، كادوهاى خوب، قصه هاى شيرين، سوغاتى هاى هيجان انگيز و هزارتا نازكشى و مهربونى ديگه كه فقط مخصوص مادربزرگ ها و پدربزگ ها بود. من هميشه دلم مى خواست مامان بزرگ مريض نبود. يا كارهايى كه براى بچه هاى عمه كوچيكم مى كرد رو براى ما هم انجام مى داد. دوست داشتم به جاى اينكه هردفعه كه زنگ مى زد خونه مون ده دقيقه به صورت الكى قربون صدقه م بره، يك بار بگه كه مثلا بيا برات فلان غذا رو درست كردم، يا اون كيفه بود كه دوست داشتى، برات خريدم، يا يه كار واقعى ِ ديگه.
خونه مامان بزرگم غم انگيز بود. چون هميشه همه چيز رو احتكار مى كرد. فكر مى كرد ممكنه قحطى بياد و همه چيز ناياب بشه و گرسنه بمونه. هرقدر كه پدرم اصرار مى كرد كه اين كار درست نيست كه همه چيز رو انقدر نگه دارى تا بگنده، دست بر نمى داشت از كاراش. خونه ش هميشه تاريك بود. دو تا اتاق خواب بزرگ داشت كه تو يكى ش تا سقف رختخواب چيده بود كه نمى دونم هيچ وقت كسى ازشون استفاده هم كرد يا نه. البته ما خودمون وقتى خونه مون دزد اومده بود چند روز رو خونه مامان بزرگ مونديم، چون مامانم حاضر نبودند تو يه خونه دزد زده زندگى كنند. ولى غير از ما نمى دونم چند نفر ديگه مجبور شدند نردبون بذارند زير پاشون تا بتونند چند تا بالش و پتو از رو قله رختخواب ها بردارند. حياط خونه مامان بزرگ قلمرو انحصاريش بود. هيچ كدوم از سه تا همسايه ديگه حق نداشتند كه نه به ميوه ها و گل ها دست بزنند، نه باغچه رو آبيارى كنند. مادر بزرگ من تا مدت ها يك طوطى تو خونه ش داشت خب، قفس هم غمى داشت براى خودش. خلاصه كه روى هم رفته همه چيز اون خونه، از مبل ها بگير تا آكواريوم بزرگ ِ توى سالن پذيرايى، غم انگيز بود.
اين ها رو گفتم كه بگم امروز به طرز مرموزى شبيه خونه مامان بزرگ غم انگيز بود. وجود آفتاب گرم و دلپذير هم كمكى به كاهش غم معلق در فضا نكرد. امروز همه چيز، حتى تمام برجستگى هاى دردناك روى پوستم، غم پاشيدند به لحظه هام.
امروز احساس كردم كه يك روز جمعه، ناهار رو تو خونه مامان بزرگ مى خوريم.
پ.ن. در ميانه نوشتن اين پست، شفدرقماج تماس گرفت. يك نكته مسخره رو كشيد وسط و باعث شد ده دقيقه آنچنان بخنديم كه اشك از چشم هامون جارى بشه! نوشتم كه يادم باشه حالى كه ابتداى نوشته داشتم فرق زيادى با آخر كار داشت!
۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه
زل زل ه
دو روز ارتباطم با كل دنيا قطع بود. دسترسى به تلفن، تلويزيون، روزنامه و اينترنت نداشتم. نه با خانواده در تماس بودم، نه غير از آدم هايى كه دور و برم بودند آدم ِ ديگه اى ديدم تو اين دو روز. ٣٦ ساعت رو فقط تو دنياى خودمون گذروندم. ولى وقتى برگشتيم به دنياى حقيقت، خبر زلزله آنچنان سيلى محكمى به صورتمون زد كه از عالم خواب به بيرحمانه ترين شكل ممكن به عالم واقعيت پرتاب شديم. زلزله يك حادثه طبيعى هست، اما ترس از بى برنامگى و بى سرپناهى هم وطن هامون هم طبيعيه. ما اينجا نشستيم، خبرها رو دنبال مى كنيم و غصه مى خوريم.
چقدر بى مصرفيم گاهى...
۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه
Il n'y a pas de honte a etre un mendiant de l'amour
صد البته که چنین است!
خیلی کوچیک بودم، انقدر که اصلا یادم نیست چند سالم بود. اون موقع ها هرکس که از گمرک فرودگاه مهرآباد رد شده بود، یک خارج رفته محسوب می شد و کل فامیل احترام خاصی براش قائل بودند. پدر من به واسطه جاهایی که کار می کرد و شانسی که همواره در زندگی یار و یاورش بوده و هست، هميشه این افتخار رو داشت که حداقل یک بار در سال به افتخار یک سفر خارج نائل بشه. اون زمان که داشتن نوار کاست جرمی محسوب می شد برای خودش، پدر عزیز من به عنوان سوغات از یکی از سفرهاشون کاستی آورده بودند که این آهنگ توش بود. تو همون عالم بچگی و این حرفا همیشه این آهنگ یک حس خوبی بهم می داد. هی نوار رو برمی گردوندم عقب که دوباره و سه باره و اینا به این آهنگ گوش بدم. بعد طبق روال مرسوم کودکی هم این داستان بعد از مدتی هیجانش رو از دست داد و از یادم رفت.
امروز خیلی اتفاقی دوباره به این آهنگ برخوردم. به این نتیجه رسیدم که من از همون ابتدای زندگیم یک فرانکوفون تمام عیار بودم!
"شاد باش اى عشق خوش سوداى ما
اى طبيب جمله علت هاى ما"
...
لطفا باش ديگه، خب؟
اى طبيب جمله علت هاى ما"
...
لطفا باش ديگه، خب؟
۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه
"بعد می بینم من همان قدر سخت و چرند شده ام که تو بودی . که هر چیز سادهء پیش و پا افتادهء دوست داشتنی را آن قدر دور می کردی که می شد غیر ممکن ، دست نیافتنی . که ملال آور و دوست نداشتنی . که زندگی این همه سخت نبود . سخت نیست . می آمدی یک رویایی را لحظه به لحظه تعریفش می کردی و می ساختیش توی ذهنم تا فرداش بگویی نمی شود ."
۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سهشنبه
"کسی که دوستش می داریم همه گونه حقی نسبت به ما دارد، حتی حق اینکه دیگر دوست مان نداشته باشد!"
بله خب. خيلى خوب مى شه اگه همچين اعتقادى در وجودمون نهادينه بشه. ولى دريغ و صد افسوس كه دوست داشتن چشم را كور و عقل را زايل مى كند.
بنده شخصا بعد از يك دوره طولانى غوطه ور بودن در عشق، علاقه و محبت، به اين نتيجه دست يافتم كه دوست داشتن ِ صرف نه شرط لازم است و نه شرط كافى. شما ممكن است كسى را دوست داشته باشيد، ولى شرايط ايجاب كند كه با كس ديگرى روزگار بگذرانيد. يا حتى با اينكه شخص ديگرى را دوست داريد، هوس و غريزه شما رو به دامن كس ديگه اى هل بده. بدتر از همه اينكه در محيطى قرار بگيريد كه همه زوج زوج و ظاهرا خوشحال هستند، در اين جمع شما و يكى ديگر از جنس مخالف تنها مجردانِ جمع هستيد، شما به طور كلى به بى اراده و جوگير بودن معروفيد، مسلما اندكى عشوه و ناز از جنس ِ مخالفِ مجردِ جمع براى شما كافى ست تا دل ببازيد و از دست برويد (متاسفانه اگر شما "جنس ِ مخالف"-نديده باشيد، شرايط خطرناكترى هم داريد!)
در نهايت به نظر من اين طور نيست كه كسى كه دوستش داريم همه جور حقى داشته باشد و اين حرفها! يعنى چى اصلا؟! اگر كسى كه دوستش داريم دوستمان ندارد، نداشته باشد خب. برود به هوس بازى ِ احتماليش برسد، ولى اگر ما رو دوست ندارد، هيچ حقى هم نسبت به ما ندارد، حتى حق دلتنگ شدن!
بنده شخصا بعد از يك دوره طولانى غوطه ور بودن در عشق، علاقه و محبت، به اين نتيجه دست يافتم كه دوست داشتن ِ صرف نه شرط لازم است و نه شرط كافى. شما ممكن است كسى را دوست داشته باشيد، ولى شرايط ايجاب كند كه با كس ديگرى روزگار بگذرانيد. يا حتى با اينكه شخص ديگرى را دوست داريد، هوس و غريزه شما رو به دامن كس ديگه اى هل بده. بدتر از همه اينكه در محيطى قرار بگيريد كه همه زوج زوج و ظاهرا خوشحال هستند، در اين جمع شما و يكى ديگر از جنس مخالف تنها مجردانِ جمع هستيد، شما به طور كلى به بى اراده و جوگير بودن معروفيد، مسلما اندكى عشوه و ناز از جنس ِ مخالفِ مجردِ جمع براى شما كافى ست تا دل ببازيد و از دست برويد (متاسفانه اگر شما "جنس ِ مخالف"-نديده باشيد، شرايط خطرناكترى هم داريد!)
در نهايت به نظر من اين طور نيست كه كسى كه دوستش داريم همه جور حقى داشته باشد و اين حرفها! يعنى چى اصلا؟! اگر كسى كه دوستش داريم دوستمان ندارد، نداشته باشد خب. برود به هوس بازى ِ احتماليش برسد، ولى اگر ما رو دوست ندارد، هيچ حقى هم نسبت به ما ندارد، حتى حق دلتنگ شدن!
تن ها...
من دلشوره را خوب بلد بودم هميشه. كافى بود كه به يكى از آدم هاى عزيز زندگيم زنگ بزنم و جوابم رو نده تا پيش خودم هزار فكر و خيال بد و تاريك رو تا انتها برم و برگردم. همه مى دونستن كه اگر تماس من بى جواب بمونه، در عرض ٥ دقيقه ده بار زنگ مى زدم تا بالاخره جواب بگيرم. من هم اعتراضشون را بارها شنيده بودم كه حداقل بين تماس هات يك مجال يك دقيقه اى بده و بعد دوباره تلاش كن! ولى انگار دست من نبود.
مگه من چند تا انسان عزيز تو زندگيم داشتم همش؟! حق داشتم نگرانشون بشم. حق داشتم تلاش كنم تا به نگرانيم غلبه كنم. حق داشتم خب.
خبر رسيد كه پسرك سكته كرد و مرد. به همين سادگى. يك پسر هم سن ته تغارى هاى خونه، همونقدر سرحال و شيطون، همون اندازه حاضرجواب، به همون مهربونى ... . مرگ به قدر كافى سنگين و غم انگيز بود، ولى چگونگى مرگش جگرم رو سوزوند. حالا مى دونم كه اگر به هركدومشون زنگ بزنم و جواب ندن، حق دارم كه از نگرانى آسمون رو به زمين بيارم. قلبم چنگ خورد وقتى خاطره اون شبى رو مرور مى كردم كه مهمونش بوديم. همون شب كه سرم گيج رفته بود و خورده بودم به دماغ تازه عمل شده يكى از مهموناش. بعد از مهمونى كه داشتيم خونه رو جمع و جور مى كرديم، گفت "آى دلم خنك شد با سر رفتى تو دماغش!". در حالى كه مى دونم در حقيقت نبود و فقط مى خواست من احساس بدى نداشته باشم. مى خواست از اينكه دوباره از شدت سرفه سرگيجه گرفته بودم خجالت نكشم. هميشه مهربون بود. چندبارى كه رفته بودم دم در خونه ش دنبال ته تغارى ها، اومده پايين كه بيا بالا ديگه، بيا با هم شام بخوريم و از اين اصرارها، با اين تفاوت كه اصرارش خيلى جدى و از ته دل بود.
حالا رفته. نيست. ديگه هيچ وقت بهم نون و كباب كوبيده تارف نمى كنه. ديگه نيست كه غر بزنه. نيست ديگه. هيچ وقت. و چقدر اين "هيچ وقت" سياه و سنگينه، عين قير، وقتى كه داغ داغ روى تنت بريزه...
۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه
از دل نوشته ها (٢)
خواب ديده بودى كه يه بار تو كوه زمين خورده بودم و طبق معمول زمين خوردن هاى كوهى بلند شده بودم و خنديده بودم. نگران شده بودى. بهم گفتى كه من نبايد تنها كوه برم و حتى از عبارت "حق ندارى" استفاده كردى. من اون روز رو خنديدم و گفتم خيالت راحت كه فعلا اصلا وقت كوه رفتن ندارم.
امروز بعد از مدت ها تنهايى اومدم و اين بالا نشستم. يادمه كه هميشه دوست داشتى كه سرم بالا و نگاهم به كل مسير باشه. كه قدم هام رو از بهترين مسير انتخاب كنم. در طول راه هر بار كه خودآگاه مسيرم رو انتخاب مى كردم، ياد تو بودم.
سر قولم نموندم و تنها اومدم. زمين هم خوردم. ولى اين بار وقت بلند شدن نمى خنديدم.
۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه
وان رفتن خوشش بين وان گام آرميده...
چند ماه پيش كه بعد از چند سال دوباره همديگه رو پيدا كرديم، جمله اول بعد از سلام و احوالپرسى اين بود كه آخر جولاى خواهد رفت. يعنى كه از اول مى دونستم با چى طرفم. از اول مى دونستم تمام روزهاى خوش پيش رو موقتى خواهند بود. ولى يادآورى تمام محبت و مهربانى روزهاى خوش نوزده سالگى من رو وادار مى كرد كه تن بدم به حضورش در زندگيم. كه چقدر آرام، ملايم و صبور دوباره جاى خودش رو پيدا كرد.
بار اولى كه ديدمش، بعد از آخرين امتحانم بود. دعوت شده بودم به خونه ى نقلى و دوست داشتنى ش. خسته بودم و به اصطلاح ِ روزهاى دور ِ خودم "تباه"!
در رو كه باز كرد، دلتنگى تمام ِ اين سال ها هلم داد توى بغلش. گفته بود كه خونه ش يه بالكن مهربون و فسقلى داره كه جون مى ده براى گپ و گفت ِ بعد از سال هاى دراز! نشسته بوديم توى همون بالكن و از هر درى مى گفتيم كه از ناكجا آباد حرف كشيده شد به جايى كه نبايد! در كمال آرامش به حرف هاى من گوش داد، هرجا كه لازم بود اظهار نظر كرد، هيچ قضاوتى ارائه نداد و در نهايت گفت كه مراقبت كن از خودت. اون روز و تمام روزهاى بعدى كه همديگه رو ديديم، هيچ وقت بى مقدمه بحث رو به اونجا نكشوند، ولى هربار هم حقايق جديدى رو كشف مى كرد انگار و نظرات خوبى ارائه مى داد.
بار آخرى كه ديدمش بهم گفت "مى دونى چقدر بهت افتخار مى كنم؟" و من فقط خنديدم. ولى از عمق نگاهش مى فهميدم كه حرفش جديه و هيچ قصد روحيه دادن نداره.
امروز پرواز كرد و رفت. تمام اين چند روز به اين فكر مى كردم كه مهم نيست چند وقت با كسى بوده باشى، مهم اينه كه تا كجا با هم بوده باشيد...
۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه
How could I ever forget you once you had touched my soul?
تمام آخر هفته هايى كه مى آيند به اميد
و مى روند به نااميدى...
و مى روند به نااميدى...
۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه
"خبر ز حال من ندارى كه دل به جاده مى سپارى..."
فاصله كمى بود بين لحظه اى كه بهت تكست دادم كه حواست رو جمع كنى چون من امروز انقدر دلبر شدم كه ممكنه خودم هم حتى خودم رو دِيْت كنم و جواب ابلهانه تو، لحظه اى كه داشتم با خوشحالى عينك آفتابى ِ كادوى پيش پيش ِ تولدم رو به چشم مى زدم و با يك لبخند بزرگ زير آفتاب قدم مى زدم، لحظه اى كه تلفن زدم و خبر بد رو شنيدم و وقتى كه عصر براى خداحافظى بغلت كردم و گفتم "فقط يه روبوسى معمولى، مثل هربار. نه انگار كه تو قراره برى و نباشى". گفتى "بذار باهات بيام". گفتم "نه، تنهايى بهتره". خداحافظى شكل معمولى داشت شايد، ولى هيچ كجاى از دست دادن همراهى يك نفر براى بار دوم معمولى نيست، مخصوصا اگر ژاكتت بوى عطرش رو گرفته باشه...
شراب ِ شب اين بار بيرزد به بامدادِ خمار...
اشتراک در:
پستها (Atom)

