۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

سحر ندارد اين شب تار...

بايد يه دوست چندين و چند ساله باشه كه ساعت ١٢ شب كه گريه امانت رو بريد، بهش مسيج بدى كه حالم خيلى بده... بايد باشه كه جوابت رو بده آروم باش... بايد باشه كه فورى بپرسه زنگ بزنم؟... بايد باشه كه وقتى بهش جواب بدى نه، بگه حالت رو بهم بگو پس... بايد باشه تا بعد از يك ساعت كه بهش نوشتى و جوابت رو داد، حس كنى چقدر خوبه داشتنش... چقدر تفاوت هست بين اين ساعت ١ و اون ساعت ١٢... بايد از اين دست آدم ها باشند... بايد...