مامان الان بيمارستان هستند.
من؟
اينجا نشستم و به صفحه مانيتور نگاه مى كنم.
بايد كجا باشم؟
مسلما بيمارستان!
چرا نيستم؟
چون نمى دونم...
چون مى ترسم.
چون از اينكه روز به روز مامانم رو ببينم كه سختى بكشن در عذابم. انقدر آدم بدى هستم كه به جاى هر كارى فقط سعى كنم نباشم و نبينم.
من مامانم رو مى خوام.
صحيح و سالم...