ليوان قهوه به دست، شال ِ گرم پيچيده باشى دور خودت، Anathema تو گوشِت بخونه I feel you at the edge of my life، از طبقه ٢٤ يك ساختمون بلند در مركز شهر بارانى ِ ونكوور به شهر پيچيده در مه كه نگاه كنى، به خودت مياى كه دارى مى خونى I had to let you go...
و واقعا كه بايد كه مى رفتى، كه بايد كه من از همينجا پا بر زمينى محكم مى داشتم و با خودم فكر مى كردم كه چه خوب كه نيستى و خوشحالم، چه خوب كه نيستم و خوشحالى...