زنگ زد كه ويزاش اومده، گفتم خب، گفت كه براى دوازده روز ديگه بليط گرفته، گفتم خب، گفت يعنى خيلى سرش شلوغه، باز گفتم خب، گفت مى خواد قبل از رفتن ببينتم، نگفتم خب... نگفتم كه دلم تنگ مى شه، نپرسيدم چرا سرنوشت من با دورى و لانگ ديستنس گره خورده، نگفتم كاش بمونى، نگفتم كاش زود برگردى، نپرسيدم كه اگه راهم به اون طرف خورد مى بينمت يا نه، فقط گفتم ببينيم چى پيش مياد... برخلاف ِ تمام اين سال ها كه خواستم حادثه اى رو باعث شده باشم و در نهايت پيشامد بود كه من رو باعث شده بود...