"باران تويى
به خاك ِ من بزن
بازآ ببين كه بى مهِ تو من
هواى پر زدن ندارم
باران تويى
به خاك من بزن
بازآ ببين كه در رهِ تو من
نفس بريده در گذارم..."
اول با پيشنهاد وايْن شروع شد و بعد از مخالفت من كار به ويسكى رسيد. در نهايت "دوست"ِ دلتنگ مى خوند كه "به لب رسيده جان كجايى..."
"دوست" روز شنبه زنگ زده بود كه يه برنامه عالى به ذهنش رسيده: من چهارشنبه بعد از كار برم پيشش و به صرف سوشى و فيلم ِ خوب مهمون ِ خونه ش باشم. چى بهتر از معاشرت با يك دوست ِ خوب به همراه ِ غذا و شرابِ مناسب واقعا! قبل از اينكه كلام در دهانش منعقد بشه، من تو دلم جواب ِ مثبت رو داده بودم مسلما ولى خب يه مقدار مكث و اين برنامه ها رو چاشنى ِ مكالمه كردم و در نهايت گفتم پس قرارمون چارشنبه عصر. در حالى كه مى دونستم با برنامه فشرده اين هفته خيلى چيزا رو بايد جا به جا كنم تا با هم باشيم. از طرفى كنار اين آدم بودن يكى از معدود موارديه كه من رو از قيد و بند رها مى كنه و دوباره قهقهه هاى نوزده سالگى رو با خودش مياره. بنابراين زير و رو شدن كل برنامه هاى زندگى رو با كمال ميل مى پذيرم. طبق معمول هميشه زندگى منو غافلگير كرد و آنچنان شخمى به روزگار ما زد كه نگو و نپرس. فكر اين سرماخوردگى لحظه اى به مخيله من خطور نكرده بود. گندى بود كه به برنامه ريزى ِ مهندس صنايع طورِ من اصابت كرد. البته روزگار ما رو دست كم گرفته بود. برنامه رو با قوت و جديت برپا نگه داشتم! دوست پايين ساختمون دفتر منتظرم بود، با هم قدم زنان به سمت سوشى فروشى رفتيم، سرراه تصميم گرفتيم كه هواى خوب داره داد مى زنه كه غذامون رو لب ساحل بخوريم، در نتيجه فقط لحظه اى در خانه دوست توقف كرديم تا وسايل اضافى رو از خودمون پياده كنيم و خوشحال و سبك بريم لب آب. در همين لحظات بود كه دوست با كمال تعجب متوجه حقايق عجيبى از خلقيات اينجانب شدند و با چشمانى نه چندان متعجب باقيمانده پيشنهاد جايگزين و دلچسبى مطرح كردند...
معاشرت با اين "دوست" من رو شاد مى كنه. يه مدل شادى برقرار، ازين مدلا كه تا چند وقت ياد حرفامون بيفتم و ناخودآگاه لبخندم بياد كه ما تا كجا خليم. خل خلى هاى سنجيده. همون اندازه نوزده سالگى بديع و هيجان انگيز، ولى بسيار عاقلانه و ريوايْزْ شده. نه اونقدر كسل كننده و پير كه حوصله خودت سر بره، نه اونقدر كله خرانه و بى فكر كه از نتيجه كار تا مدت ها به خودت بلرزى. اين آدم من رو به خودم نشون مى ده. انگار يه فلش بزنه به چيزايى كه دوستشون داشتم و به دلايلى كنار گذاشته بودمشون. انگار يه تور گايد گرفته باشم كه دور جزيرهِ من بچرخونتم. گاهى اينجورى مى شم كه اِهه، من چه هيجان انگيزما! خوبيش اينه كه معاشرتمون كمتر حرف داره و بيشتر به "بودن" مى گذره.
ما از هر آنچه داريم و تا هر زمان كه داريم تا انتهاى ممكن لذت خواهيم برد. باشد تا رستگار شويم...