امروز با يك دوست عزيز قرار داشتم. بعد از كار يك ساعت و نيم وقت داشتم كه با خودم باشم تا دوستم هم آزاد بشه و بياد سراغم. اولين حركت مهيجى كه به ذهنم رسيد سر زدن به كتاب فروشى بود. همون جايى كه به خاطر كتابى كه سال ٢٠٠٩ ازش خريده بودم و تبعات منفى ش، تمام اين مدت حتى از نزديكش هم رد نشده بودم. ولى امروز ديگه وقتش بود كه تريلى وار از اون واقعه بگذرم. مى دونستم كه بهترين موقعيت همينه. هوا دلچسب و آفتابى، آخرين روز هفته و قرار ملاقات با يكى از ده نفر برتر زندگى م، ازين بهتر فرصتى نبود. بايد از دفتر تا كتابفروشى رو پياده مى رفتم. تصميم داشتم امروز، برخلاف هميشه، سرم رو بالا بگيرم و به همه لبخند بزنم!
هوا به نسبت روزهاى قبلى ونكوور گرم بود و حسابى يقه غافل همه رو چسبيده بود. براى همين از در كتاب فروشى كه وارد شدم، چسبيدن خنكاى هوا به صورتم احساسى برابر با نشستن لب يك تخته سنگ و تكون تكون دادن پاهاى برهنه تو هوا برام ايجاد كرد. طبقه اول فروشگاه روح و روان من رو به رقص مياره از بس كه پره از وسايلى كه با اينكه نماد بى مصرفى هستند ولى در لحظه آنچنان دلى ازت مى برن كه با خودت بگى "من چطورى تونستم تا حالا بدون ِ اين زندگى كنم؟!". خلاصه كه مطمئن بودم چرخيدن تو اون طبقه بيشتر از ١٥ دقيقه مى تونه وضعيت ناجورى به بار بياره! با خودم فكر كردم كه الان مثل يك انسان فرهنگ مدار برم طبقه بالا و مستقيم دنبال همونى بگردم كه به خاطرش الان اينجام! بله خب! ما به خودمون خيلى حرفا مى زنيم، ولى دليل نمى شه كه هيچ كدوم درست از آب دربيان خب! امان از ميزهاى حراج كتاب فروشى، امان! از پله هاى هر طبقه كه بالا مى رفتم، چند تا ميز بزرگ گذاشته بودن همون جلو و روش كتاب هاى حراجى رو چيده بودن. منم كه مگه مى تونستم از كنار اين ماجرا ساده رد بشم. تا به طبقه اى كه مد نظرم بود برسم، ٤٥ دقيقه تو راه بودم و مسلما هرچيزى كه من دوست داشته باشم هيچ وقت حراج نمى شه. بعد از اينكه چند بار يه كتاب برداشتم و رفتم نشستم رو يه مبل و چند صفحه اول رو خوندم، دوست گرامى زنگ زدن كه تا دقايقى ديگه پايين پله هاى كافه مى بينمت. البته بعد از شنيدن لحن صداى من كه انگار مى خواست بگه "نمى شه من يه ذره ديگه اينجا بازى كنم؟!"، فرمودند كه همونجا كه هستى بايست تا منم بهت ملحق بشم. بالاخره از اون فضاى دلنشين و اون آقاى پيرى كه هى بهم لبخند مى زد ُ اون يكى آقاهه كه مدير فروشگاه بود و كلى چيز بارش بود دل كندم و راضى شدم كه برم بيرون.
قرارمون تو كافه موزه بود. چون از دو سال پيش دلم رو به اين كافه سپرده بودم ولى هيچ وقت نتونسته بودم فرصت مناسب براى عملى كردن آرزوم رو پيدا كنم. بالاخره روز موعود فرا رسيده بود و من در كنار يكى از بهترين دوستانم اونجا بودم. آفتاب ِ پهن، ميزهاى به هم نزديك، موسيقى جاز فرانسوى، غذاهاى رنگى و هوس انگيز و مِگان! بله، مِگان! دخترى دوست داشتنى با موهاى قرمز كه مدت ها قبل مى شناختمش و حالا اونجا مى ديدمش. تمام ميزها پر بود. ما خيلى خوش شانس بوديم كه يه آقايى اومد گفت كه دوستان ديگه اى هم قراره بهشون بپيوندن و در نتيجه اين ميز براشون كوچيكه و ما مى تونيم حالش رو ببريم. در كمال ناباورى، به سرعت جاى خالى پيدا شد و نشستيم. وقتى دور و برم رو نگاه مى كردم از ديدن اون همه نوشيدنى رنگى به وجد ميومدم و دلم مى خواست همه رو انتخاب كنم! ولى تمام تلاشم رو كردم و خودم رو كنترل نمودم.
ما حدودا سه ساعت نشستيم و از هر درى گفتيم. وقتى به اين نتيجه رسيديم كه بايد از فضا دل كند كه هوا تاريك شده بود. ولى ما نمى خواستيم بريم! از پله هاى موزه اومديم پايين كه چشممون افتاد به تعدادى آدم كه افتاده بودن به جون يه تكه مقوا و كاردستى درست مى كردن. همونجورى با نگاهِ "اينجا چه خبره" ايستاده بوديم و تماشا مى كرديم كه يهو يك خانم روس با يه مقوا اومد سراغمون كه "تادا! بيايد كاردستى بسازيد"! بعد توضيح داد كه ماجرا چنينه كه شما يه تكه از شهرى كه دوست داريد، يه بنا، درخت، مجسمه يا هر چى، رو با اين مقوا درست مى كنيد، بعد ما در كنار باقى كارها بهشون نور مى تابونيم و سايه هاى روى پرده مى شن شهرى كه ما دوست داريم. اينچنين ما در برنامه "لوپ سيتى" شركت خواهيم كرد. نكته جالب اين برنامه اين بود كه براى اولين بار در فضاى آزاد شهرى نوشيدنى الكلى سرو مى شد. جماعت حتى با ليوان هاى مشروب به دستشون سيگار هم مى كشيدن و اين يعنى علامت تعجب بزرررگ!
ما بالاخره حاضر شديم از فضا جدا بشيم و به منزل بريم، ولى مطمئن بوديم كه يكى از بهترين شب هاى عمرمون، خيلى ساده و آروم، تو ذهنمون ثبت شده بود. دوست عزيز به من پيشنهاد دادن كه تا مقصد همراهم باشند، و منم كه مسلما در اون لحظه بسيار مشعوف بودم قبول كردم.
به اين صورت، من به تصميمم مومن شدم...