۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

از دل نوشته ها (١)

بعد دقيقا در لحظاتى كه دلم مى خواست كاش رابطه اى برايش نبود تا دردى كه به جان من انداخته را با تمام وجود لمس كند، به خودم ميام در حالى كه زير لب دعا مى كنم كه كاش دخترك رفتارى مشابه ِ آنچه با من كرد با او نداشته باشد، كاش كه درد به دلش نيندازد...
حتى خودم هم از درك ِ خودم عاجزم گاهى!

۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

سحر ندارد اين شب تار...

بايد يه دوست چندين و چند ساله باشه كه ساعت ١٢ شب كه گريه امانت رو بريد، بهش مسيج بدى كه حالم خيلى بده... بايد باشه كه جوابت رو بده آروم باش... بايد باشه كه فورى بپرسه زنگ بزنم؟... بايد باشه كه وقتى بهش جواب بدى نه، بگه حالت رو بهم بگو پس... بايد باشه تا بعد از يك ساعت كه بهش نوشتى و جوابت رو داد، حس كنى چقدر خوبه داشتنش... چقدر تفاوت هست بين اين ساعت ١ و اون ساعت ١٢... بايد از اين دست آدم ها باشند... بايد...

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

پرده برانداختى كار به اتمام رفت...

دقيقا در لحظه اى كه با خودت فكر مى كنى چطور حاضر شدم اين همه مدت رو ...، مطمئن باش كه به زودى همه چيز حتى خيلى راحتتر هم خواهد شد.

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

To Rome with Love

بار اولى بود كه قسمت مى شد فيلم وودى آلن رو تو سينما ببينم. مابين مسخرگى هاى آلنى و غم پنهان ماجرا از يك طرف و صحنه هاى بى نظير رم از طرف ديگه سردرگم بودم انگار. براى من كه تا مدتى قبل هيچ علاقه اى به كارهاى آلن نداشتم، لذت بردن از تماشاى هر لحظه از اين فيلم خيلى جالب بود. حالا دائم از خودم مى پرسم كه آيا من تغيير كردم يا وودى؟! احتمال بيشتر بر اينه كه من ياد گرفته باشم زندگى رو روونتر و راحتتر بگيرم و به همين خاطر طعنه هاى آلنى هم بيشتر به دلم بشينه. بايد يادم باشه كه دوباره هم اين فيلم رو تماشا كنم.

این رو که دیدم، یاد نیک افتادم که همیشه من رو سان شاین صدا می زنه، یا روزی که اون پسره ازم پرسید چطوری پرنسس...

۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنى ست...


زنگ زد كه ويزاش اومده، گفتم خب، گفت كه براى دوازده روز ديگه بليط گرفته، گفتم خب، گفت يعنى خيلى سرش شلوغه، باز گفتم خب، گفت مى خواد قبل از رفتن ببينتم، نگفتم خب... نگفتم كه دلم تنگ مى شه، نپرسيدم چرا سرنوشت من با دورى و لانگ ديستنس گره خورده، نگفتم كاش بمونى، نگفتم كاش زود برگردى، نپرسيدم كه اگه راهم به اون طرف خورد مى بينمت يا نه، فقط گفتم ببينيم چى پيش مياد... برخلاف ِ تمام اين سال ها كه خواستم حادثه اى رو باعث شده باشم و در نهايت پيشامد بود كه من رو باعث شده بود...

۱۳۹۱ مرداد ۳, سه‌شنبه

مامان الان بيمارستان هستند.
من؟
اينجا نشستم و به صفحه مانيتور نگاه مى كنم.
بايد كجا باشم؟
مسلما بيمارستان!
چرا نيستم؟
چون نمى دونم...
چون مى ترسم.
چون از اينكه روز به روز مامانم رو ببينم كه سختى بكشن در عذابم. انقدر آدم بدى هستم كه به جاى هر كارى فقط سعى كنم نباشم و نبينم.
من مامانم رو مى خوام.
صحيح و سالم...

۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

ما را به رندى افسانه كردند...

ليوان قهوه به دست، شال ِ گرم پيچيده باشى دور خودت، Anathema تو گوشِت بخونه I feel you at the edge of my life، از طبقه ٢٤ يك ساختمون بلند در مركز شهر بارانى ِ ونكوور به شهر پيچيده در مه كه نگاه كنى، به خودت مياى كه دارى مى خونى I had to let you go...
و واقعا كه بايد كه مى رفتى، كه بايد كه من از همينجا پا بر زمينى محكم مى داشتم و با خودم فكر مى كردم كه چه خوب كه نيستى و خوشحالم، چه خوب كه نيستم و خوشحالى...

۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

Una vez, otra vez...

من به كارهاى گوران برگويچ گوش مى دم اين روزا. سبك كارش به حال بى خيال ِ در عين حال حواس جمع ِ من ِ اين روزها خيلى جوره انگار.
من بر صدر دنيا ايستاده ام و شامپاين ِ برگويچى مى نوشم. باشد كه رستگار شويم.

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

از رنجى كه مى بريد!

اوهوى! با تو ام روزگار؛
مى خواى بارون بفرست،
زخم ِ معده،
جواب آزمايش،
يا هر چيز منفى ِ ديگه تا خسته بشى!
من از عاشقيت ِ برقرار دست برنمى دارم.
حالا تو هى به خودت فشار بيار.

از خوشبختى ها

من؟
عاشق و برقرار...

۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

يار ما چون گيرد آغاز سماع
قدسيان بر عرش دست افشان كنند
.
ولاغير!

۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

من و نسل ِ اول كانادا

امروز براى اولين بار عواقب ِ تركِ خاك كانادا در سال ٢٠٠٧ به صورت رسمى گريبانم رو گرفت... مى نويسم كه فراموش نكنم...
وقتى ٧ صبح زنگ مى زنه كه وايسا برسونمت... دلم يه جورى مى شه...

۱۳۹۱ تیر ۲۲, پنجشنبه

"هراسِ بى تو ماندنم ادامه دارد..."

"باران تويى
به خاك ِ من بزن
بازآ ببين كه بى مهِ تو من
هواى پر زدن ندارم
باران تويى
به خاك من بزن
بازآ ببين كه در رهِ تو من
نفس بريده در گذارم..."

اول با پيشنهاد وايْن شروع شد و بعد از مخالفت من كار به ويسكى رسيد. در نهايت "دوست"ِ دلتنگ مى خوند كه "به لب رسيده جان كجايى..."

"دوست" روز شنبه زنگ زده بود كه يه برنامه عالى به ذهنش رسيده: من چهارشنبه بعد از كار برم پيشش و به صرف سوشى و فيلم ِ خوب مهمون ِ خونه ش باشم. چى بهتر از معاشرت با يك دوست ِ خوب به همراه ِ غذا و شرابِ مناسب واقعا! قبل از اينكه كلام در دهانش منعقد بشه، من تو دلم جواب ِ مثبت رو داده بودم مسلما ولى خب يه مقدار مكث و اين برنامه ها رو چاشنى ِ مكالمه كردم و در نهايت گفتم پس قرارمون چارشنبه عصر. در حالى كه مى دونستم با برنامه فشرده اين هفته خيلى چيزا رو بايد جا به جا كنم تا با هم باشيم. از طرفى كنار اين آدم بودن يكى از معدود موارديه كه من رو از قيد و بند رها مى كنه و دوباره قهقهه هاى نوزده سالگى رو با خودش مياره. بنابراين زير و رو شدن كل برنامه هاى زندگى رو با كمال ميل مى پذيرم. طبق معمول هميشه زندگى منو غافلگير كرد و آنچنان شخمى به روزگار ما زد كه نگو و نپرس. فكر اين سرماخوردگى لحظه اى به مخيله من خطور نكرده بود. گندى بود كه به برنامه ريزى ِ مهندس صنايع طورِ من اصابت كرد. البته روزگار ما رو دست كم گرفته بود. برنامه رو با قوت و جديت برپا نگه داشتم! دوست پايين ساختمون دفتر منتظرم بود، با هم قدم زنان به سمت سوشى فروشى رفتيم، سرراه تصميم گرفتيم كه هواى خوب داره داد مى زنه كه غذامون رو لب ساحل بخوريم، در نتيجه فقط لحظه اى در خانه دوست توقف كرديم تا وسايل اضافى رو از خودمون پياده كنيم و خوشحال و سبك بريم لب آب. در همين لحظات بود كه دوست با كمال تعجب متوجه حقايق عجيبى از خلقيات اينجانب شدند و با چشمانى نه چندان متعجب باقيمانده پيشنهاد جايگزين و دلچسبى مطرح كردند...
معاشرت با اين "دوست" من رو شاد مى كنه. يه مدل شادى برقرار، ازين مدلا كه تا چند وقت ياد حرفامون بيفتم و ناخودآگاه لبخندم بياد كه ما تا كجا خليم. خل خلى هاى سنجيده. همون اندازه نوزده سالگى بديع و هيجان انگيز، ولى بسيار عاقلانه و ريوايْزْ شده. نه اونقدر كسل كننده و پير كه حوصله خودت سر بره، نه اونقدر كله خرانه و بى فكر كه از نتيجه كار تا مدت ها به خودت بلرزى. اين آدم من رو به خودم نشون مى ده. انگار يه فلش بزنه به چيزايى كه دوستشون داشتم و به دلايلى كنار گذاشته بودمشون. انگار يه تور گايد گرفته باشم كه دور جزيرهِ من بچرخونتم. گاهى اينجورى مى شم كه اِهه، من چه هيجان انگيزما! خوبيش اينه كه معاشرتمون كمتر حرف داره و بيشتر به "بودن" مى گذره.
ما از هر آنچه داريم و تا هر زمان كه داريم تا انتهاى ممكن لذت خواهيم برد. باشد تا رستگار شويم...

۱۳۹۱ تیر ۲۰, سه‌شنبه

Cause your hands may be strong but the feeling's all wrong

ما شما را از اقصى نقاط زندگى مان پاك كرده ايم و حتى اگر ميسر بود آجرپاره اى هم سر راه گذاشتيم تا حتى اگر خواستيد هم نتوانيد تماسى برقرار كنيد!
خب، مدتى گذشته بود از اين ماجرا، در حدى كه از ياد خودم هم رفته باشه كه همچين حركتى انجام دادم. چند شب پشت هم خواب مى ديدم كه آدرس اى ميل شركتى م رو پيدا كردى و پشت هم پيغام مى دى كه بذار باهات تماس بگيرم. اين خواب با جزئيات متفاوت و مضمون مشابه چند شب تكرار شد. به رسم قديم ديوان حافظ رو باز كردم كه ببينم حرف حسابت چيه كه اينجورى خوابم رو آشفته كردى كه اومد:
"حسب حالى ننوشتى و شد ايامى چند
محرمى كو كه فرستم به تو پيغامى چند"
نمى دونم كه هنوز بايد به خواب هام ايمان داشته باشم يا نه و اينكه حافظ هنوز هم بين من و تو نقش چاپار رو بازى مى كنه يا نه...

آتش باش، برسان خود را به گل، بپزش تا مرز دل...


Why I should feel this way?
Why I should feel the same?

Is something I cannot say
Is something I can't explain

I feel you
Outside at the edge of my life
I see you
Walk by at the edge of my sight

Why I should follow my heart?
Why I should fall apart?

Why I should follow my dreams?
Why I should be at peace?

I feel you
Outside at the edge of my life
I see you
Walk by at the edge of my sight

I had to let you go
To the setting sun
I had to let you go
And find a way back home

When I dream all I see is you
When I dream all I see is...

I never seen a light that's so bright

Blinded by the light that's inside you

۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

خودسانسورى

...

روزنامه (١)

امروز با يك دوست عزيز قرار داشتم. بعد از كار يك ساعت و نيم وقت داشتم كه با خودم باشم تا دوستم هم آزاد بشه و بياد سراغم. اولين حركت مهيجى كه به ذهنم رسيد سر زدن به كتاب فروشى بود. همون جايى كه به خاطر كتابى كه سال ٢٠٠٩ ازش خريده بودم و تبعات منفى ش، تمام اين مدت حتى از نزديكش هم رد نشده بودم. ولى امروز ديگه وقتش بود كه تريلى وار از اون واقعه بگذرم. مى دونستم كه بهترين موقعيت همينه. هوا دلچسب و آفتابى، آخرين روز هفته و قرار ملاقات با يكى از ده نفر برتر زندگى م، ازين بهتر فرصتى نبود. بايد از دفتر تا كتابفروشى رو پياده مى رفتم. تصميم داشتم امروز، برخلاف هميشه، سرم رو بالا بگيرم و به همه لبخند بزنم!
هوا به نسبت روزهاى قبلى ونكوور گرم بود و حسابى يقه غافل همه رو چسبيده بود. براى همين از در كتاب فروشى كه وارد شدم، چسبيدن خنكاى هوا به صورتم احساسى برابر با نشستن لب يك تخته سنگ و تكون تكون دادن پاهاى برهنه تو هوا برام ايجاد كرد. طبقه اول فروشگاه روح و روان من رو به رقص مياره از بس كه پره از وسايلى كه با اينكه نماد بى مصرفى هستند ولى در لحظه آنچنان دلى ازت مى برن كه با خودت بگى "من چطورى تونستم تا حالا بدون ِ اين زندگى كنم؟!". خلاصه كه مطمئن بودم چرخيدن تو اون طبقه بيشتر از ١٥ دقيقه مى تونه وضعيت ناجورى به بار بياره! با خودم فكر كردم كه الان مثل يك انسان فرهنگ مدار برم طبقه بالا و مستقيم دنبال همونى بگردم كه به خاطرش الان اينجام! بله خب! ما به خودمون خيلى حرفا مى زنيم، ولى دليل نمى شه كه هيچ كدوم درست از آب دربيان خب! امان از ميزهاى حراج كتاب فروشى، امان! از پله هاى هر طبقه كه بالا مى رفتم، چند تا ميز بزرگ گذاشته بودن همون جلو و روش كتاب هاى حراجى رو چيده بودن. منم كه مگه مى تونستم از كنار اين ماجرا ساده رد بشم. تا به طبقه اى كه مد نظرم بود برسم، ٤٥ دقيقه تو راه بودم و مسلما هرچيزى كه من دوست داشته باشم هيچ وقت حراج نمى شه. بعد از اينكه چند بار يه كتاب برداشتم و رفتم نشستم رو يه مبل و چند صفحه اول رو خوندم، دوست گرامى زنگ زدن كه تا دقايقى ديگه پايين پله هاى كافه مى بينمت. البته بعد از شنيدن لحن صداى من كه انگار مى خواست بگه "نمى شه من يه ذره ديگه اينجا بازى كنم؟!"، فرمودند كه همونجا كه هستى بايست تا منم بهت ملحق بشم. بالاخره از اون فضاى دلنشين و اون آقاى پيرى كه هى بهم لبخند مى زد ُ اون يكى آقاهه كه مدير فروشگاه بود و كلى چيز بارش بود دل كندم و راضى شدم كه برم بيرون.
قرارمون تو كافه موزه بود. چون از دو سال پيش دلم رو به اين كافه سپرده بودم ولى هيچ وقت نتونسته بودم فرصت مناسب براى عملى كردن آرزوم رو پيدا كنم. بالاخره روز موعود فرا رسيده بود و من در كنار يكى از بهترين دوستانم اونجا بودم. آفتاب ِ پهن، ميزهاى به هم نزديك، موسيقى جاز فرانسوى، غذاهاى رنگى و هوس انگيز و مِگان! بله، مِگان! دخترى دوست داشتنى با موهاى قرمز كه مدت ها قبل مى شناختمش و حالا اونجا مى ديدمش. تمام ميزها پر بود. ما خيلى خوش شانس بوديم كه يه آقايى اومد گفت كه دوستان ديگه اى هم قراره بهشون بپيوندن و در نتيجه اين ميز براشون كوچيكه و ما مى تونيم حالش رو ببريم. در كمال ناباورى، به سرعت جاى خالى پيدا شد و نشستيم. وقتى دور و برم رو نگاه مى كردم از ديدن اون همه نوشيدنى رنگى به وجد ميومدم و دلم مى خواست همه رو انتخاب كنم! ولى تمام تلاشم رو كردم و خودم رو كنترل نمودم.
ما حدودا سه ساعت نشستيم و از هر درى گفتيم. وقتى به اين نتيجه رسيديم كه بايد از فضا دل كند كه هوا تاريك شده بود. ولى ما نمى خواستيم بريم! از پله هاى موزه اومديم پايين كه چشممون افتاد به تعدادى آدم كه افتاده بودن به جون يه تكه مقوا و كاردستى درست مى كردن. همونجورى با نگاهِ "اينجا چه خبره" ايستاده بوديم و تماشا مى كرديم كه يهو يك خانم روس با يه مقوا اومد سراغمون كه "تادا! بيايد كاردستى بسازيد"! بعد توضيح داد كه ماجرا چنينه كه شما يه تكه از شهرى كه دوست داريد، يه بنا، درخت، مجسمه يا هر چى، رو با اين مقوا درست مى كنيد، بعد ما در كنار باقى كارها بهشون نور مى تابونيم و سايه هاى روى پرده مى شن شهرى كه ما دوست داريم. اينچنين ما در برنامه "لوپ سيتى" شركت خواهيم كرد. نكته جالب اين برنامه اين بود كه براى اولين بار در فضاى آزاد شهرى نوشيدنى الكلى سرو مى شد. جماعت حتى با ليوان هاى مشروب به دستشون سيگار هم مى كشيدن و اين يعنى علامت تعجب بزرررگ!
ما بالاخره حاضر شديم از فضا جدا بشيم و به منزل بريم، ولى مطمئن بوديم كه يكى از بهترين شب هاى عمرمون، خيلى ساده و آروم، تو ذهنمون ثبت شده بود. دوست عزيز به من پيشنهاد دادن كه تا مقصد همراهم باشند، و منم كه مسلما در اون لحظه بسيار مشعوف بودم قبول كردم.
به اين صورت، من به تصميمم مومن شدم...

۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

از سلسله تناقض ها (١)

اينكه دوست آدم كارت عروسى ش رو براى آدم بفرسته غم انگيزه. اينكه آدم بدونه دوستش بعد از ازدواج ديگه اونقدرى دوستش نمى مونه دردناكه. اينكه آدم دوستش رو ديگه نبينه خوب نيست.
ولى اينكه بدونى دوستت قراره خوشحال باشه رنگش صورتيه. اينكه دوستت انقدر مرد شده كه به همچين تصميم بزرگى تن بده يعنى بايد به احترامش كلاه از سرت بردارى. اينكه دوستت بال ش رو پيدا كرده و قراره پرواز كنه يعنى خوب، يعنى شادى...
مبارك باشه شادوماد...

۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

ما که هستیم (۱)

بله!
ما از خاطرات عشقی خواهیم نوشت که در کمال ناباوری به فنا رفت.
فنایی بی بازگشت...