۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

سالى كه نكوست...

٢٠١٢ عجيب بود. از همون روزهاى اولش كه با بهت، ناباورى و انتظار شروع شد تا همين روزهاى آخرش كه به طرز غيرقابل باورى خوب، رويايى و آروم داره تموم مى شه.
٢٠١٢ سال تجربه بود. سال اتفاق هاى جديد، آدم هاى جديد و تجربه هاى عالى. تلخى هاى خودش رو داشت. انتظارات مخصوص به خودش. جواب هاى منفى دادگاه و آزمايشگاه. جواب هاى مثبت مصاحبه هاى كارى و آدم هاى خوب. حتى سفرهاى ٢٠١٢ هم متفاوت بود با سفرهاى سال هاى پيش. طبيعت گردى هاى متفاوت. دوستى با آدم هاى متفاوت. علاقه هاى متفاوت و حتى انسان هاى ويژه ى متفاوت!
امسال روى هم رفته سال خوبى بود. بى شك دلم براى ٢٠١٢ تنگ خواهد شد، بيشتر از هر سال ديگه اى حتى. اميدوارم ٢٠١٣ با خودش آرامش بيشتر، شادى برقرار و دورِ همى هاى مدام بياره.

۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

ببنديد دوستان، ببنديد!

يك مقطعى هست در هر سال، ماه يا روز حتى، كه توش كه باشى احساس مى كنى هركى هرچى مى گه داره زر مى زنه. ينى ملت واميستن و ماتحت خودشون رو پاره مى كنن و توضيح و تفسير مى كشن وسط، ولى تو تنها فكرى كه تو سرت مى چرخه اينه: "اَه، چقدر زر مى زنه".
اين "زر زدن" مى تونه استعاره از خيلى موارد ديگه كه اطرافيان انجام مى دن هم باشه و كاربردش فقط به حرف زدن محدود نمى شه!

۱۳۹۱ دی ۵, سه‌شنبه

Gangnam Style!

بله! در حالى كه همه در حال پاره كردن كون جشن و تبريك كريسمس و اين حركات تخمى در فيس بوك بودند، ما داشتيم پانتوميم و مافيا بازى مى كرديم. در همين حال، ليوان ويسكى بدون يخ و بدون آب هم دستم بود. بعد از اينكه به سلامتى از مافيا شكست خورديم و بازى رو واگذار كرديم، مشغول بازى فرح زاى فوتبال داخل سالن شديم. بخت يار ما (يا شايد يار همسايه ها!) بود كه جهت ديد و بازديد كريسمس رفته بودند سمت خانواده هاشون و طبقه پايين خالى بود. آنچنان فوتبالى بازى مى كرديم با اين اكس باكس كه فوتباليست ها هم بازى نمى كنند تو زمين چمن! خلاصه كه برنامه ريزى ما براى خواب زياد و حواله دادن دنيا به تخم مرغ هاى تو يخچال با موفقيت در حال پيشرفته! باشد كه ٢٠١٣ به همين منوال پيش بره!

۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

ز غمت به سينه كم آتشى كه نزد زمانه كماتشا

ديشب از در بار كه اومدم بيرون هوا سرد بود. نسيم خنك كه به صورتم مى خورد همينجورى حالم خوب مى شد. بار روبروى آب بود. ديدم دلم مى خواد كنار آب قدم بزنم. دلم مى خواد سر صبر به ماجرامون فكر كنم. دلم مى خواد حالا كه بعد از گذشت يك سال اونقدرى خشم تو وجودم نمونده، فقط به خوبيامون فكر كنم. خوشحال بودم از جايى كه بودم. ديگه نه حسرت ها انقدر دست به يقه م داشتن، نه اون همه خشم و نفرت. احساس كردم تموم شده همه چيز. حال خوشم تا لحظه خوابيدن ادامه داشت. تا جايى كه حتى خواب هم ديدم. خوابى كه باعث شد مطمئن بشم در بهترين نقطه دنيا ايستاده ام. امروز برف هم بود حتى، در بيدارى.
خوبى نزديك بودن تاريخ سالگرد دوستى و سالگرد دورى اينه كه آدم يك بار فقط در مورد هر دو حرف مى زنه. يك بار فكرش درد مى گيره و فقط يك بار خاطرات رو مرور مى كنه. البته در مورد آخر هنوز شك دارم.
پ.ن. آخر همه حرف ها برداشته نوشته: "راستى، موهات تو اين عكس خيلى سكسيه". اين پسر يك دوست تمام قد بوده براى من در اين سه سال!

۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه


"خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سو دات رود نیست عجب
سرسوای تو دارم غم سرنیست مرا
بیرخت اشک همی بارم و گل میکارم
غیر ازین کار کنون کار دگر نیست مرا"
دلتنگ...

۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

در يكى از زواياى پنهان وجود من دخترى زندگى مى كنه كه جديدا بعد از دومين شات خودش رو نشون مى ده. حالا اينكه ويژگى هاى شخصيتى ش بر چه قراره بماند، اما اين دختره از بغل شدن فرار نمى كنه. حتى اگه بغل كننده قدى دو برابر خودش داشته باشه.

۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

I'm a supergirl!

بعد از اينكه پرونده رو رسما مختومه اعلام كردم براى خودم، شروع كردم به بازسازى. خيلى چيزا در من خراب شده بود. رابطه ناسالم خرابى درونى و بيرونى به بار مياره. در همين راستا بود كه در جواب يكى از سوال هاى غيرمنتظره م از يكى از دوست هاى ماقبل ِ رابطه شنيدم: "تو غير ِ فِيْكْ ترين آدمى هستى كه مى شناسم".
دوست داشتم كه عمق خرابى زياد نبوده و هنوز خودم هستم.

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

Karma is definitely a bitch

دو سه روزى بعد از رسيدن، يكى از دوستاش بهم زنگ زده بود. خواب بودم. بيدار كه شدم زنگ زدم به اون شماره ناآشنا. تمام شماره هاى ٠٩١٢ ناآشنا خواهند بود بعد از اين. پرسيد شناختمش يا نه، گفتم اگه شما اسم من رو مى دونى، منم قطعا شما رو مى شناسم، ولى يادم نميادت. خودش رو معرفى كرد و كمى از اوضاع و احوال تعريف كرد. حال غريبى داشت. دو روز بعد مسيج داد كه خيلى مهربونى، لطفا قدر خودت رو بدون.
ازون روز دارم فكر مى كنم كه چطور اين اتفاق افتاد.

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

Your hands may be strong, but the feelings are all wrong

خب يادم نمياد خاطره خوشى داشته باشم از روزهاى تولدت. احتمال اينكه حافظه من براى يادآورى خاطره هاى خوش ضعيف شده باشه بيشتر از احتمال رخ ندادن اتفاق خوشايند در اين حول و حواليه. اما به هر حال، تا دلت بخواد خاطره هاى نحس دارم از اين روز و اشك هايى كه از چشمم سرازير كردى.
راستش ديگه خودت كه رفتى، بشه كه اين حضورت در خواب هاى من رو هم با خودت ببرى.

۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

۱۳۹۱ آذر ۷, سه‌شنبه

ميلادت

و ما امروز خوشبخت ترينيم از بودن شما.
زادروزت مبارك بهترين خانداداش دنيا...

۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه

Saving hands will you save me?

تو تاريك-روشن كافه ى تعطيل كه نشسته بوديم و به صداى ملايم جاز فرانسوى گوش مى داديم به خودم گفتم كه بايد تمومش كنم ديگه. وقتش بود. همون سكوت، همون موسيقى، همون حضور براى من بس بود. بليز طوسيه رو انداختم تو يكى از صندوق هاى جمع آورى لباس گوشه خيابون. راه افتادم كه برسم به دوشنبه هاى ِ نرم بى قرارى...

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

امروز يه مقاله تو روزنامه خوندم كه مردهاى ونكوور حاضر هستند تا ٣٦٠ دلار هزينه كنند براى اينكه با يك خانم با موهاى مشكى، چشم هاى قهوه اى و تحصيلات دانشگاهى دِيْتْ برن. سر صبحى خوب و مبسوط خنديدم.

۱۳۹۱ آبان ۲۹, دوشنبه

Skyfall

از همين تريبون از خانم آدل، آقاى دَنيِل كِرِگْ و به طور كلى شخصيت شخيص ِ "باند، جيمز باند" تشكر مى كنم كه يك هفته گذشته موجبات شادى ما رو فراهم آوردن!

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

من فكر مى كنم هرگز نبوده قلب من اين گونه گرم و سرخ

صبح دارى مى رى سر كار. دوشنبه ست. يه دوشنبه كه همه تعطيلن جز شركت شما. خوابت مياد بى نهايت. دارى خودت رو روى زمين مى كشى و راه مى رى، تو گوشِت هم يكى داره مى خونه كه "آى ْ هِيْتْ ماىْ سِلْفْ فُرْ لاوينگ يو" كه يك دفعه يكى مى گه "صبح شما بخير!". بعد از اين مدل ها كه انگار دستش رو بذاره زير چونه ت و سرت رو بياره بالا كه بيدار شو ديگه.
آخ كه اصلا چقدر دوشنبه ها خوبن!

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

من گذشته م از گذشته، واسه فردا بيقرارم

آخ از اون لبخند كه پشتبندش بگه "تو كه قرار نيست خودت ُ ناراحت كنى اصلا. هر جور كه دوست داشتى باش". بعد اين هر جور رو اون طور بگه كه انگار بخواد بگه اين دنيا مال ِ تو اصلا.
امان از اين حال ِ دوست داشتنى...

دستورالعمل هاى شخصى (١)

اگه دل آدم براى خنده هاى يك نفر بره خيلى بهتر از اينه كه عاشق اخم كردن ِ كسى بشه.
به جان خودم!

۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

بردارم كه يك نوشته بچسبانم به پيشانى م كه "اگر دراما كوئين هستيد، خواهش مى كنم دهان خود را در محدوده حضور من باز نكنيد. فضاى مغز اينجانب تا خرتناق از دراما لبريز است. با تشكر."
بشه كاش كه خودم به سرزمين مطلق درد و رنج خودم حكومت كنم.

۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

دل یکی بود و نبوده، حال دل بی تو چگونه ست

گاهی، عصرها می‌نشینم به تو فکر میکنم. به این فاصله و بی‌خبری. که چطور می‌توانی تحمل کنی. چطور می‌توانی از عشق عبور کنی و کک‌ات نگزد. خیلی سعی می‌کنم قدیم‌ها را به یادم نیاورم. اما همه عکس‌هایمان مثل تابلوی‌های قدیمی روی دیوارهای خانه‌ای کلنگی در ذهنم آرام گرفته‌اند. گاهی بهت حسودی می‌کنم. خوب نیست آدمیزاد برای همه‌ی آنچه که دارد اینقدر وقت بگذارد و اینقدر عزیزش بدارد. همیشه آن‌ها که عبور می‌کنند از هر اتفاقی، برایم انسان‌های عجیب و غریبی هستند. آن‌ها که می‌ایستند و خاطره بازی می‌کنند با همه‌ی آنچه که گذشته، برای همه دارایی ‌هایشان ارزش بیشتری قایل هستند. این می‌تواند یک عروسک کوکی باشد یا یک رفاقت قدیمی.

از سرزمین رویایی

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

احترامى كه برايش قائل نيستم از علاقه اى كه دارم (يا ندارم)، دردناكتره حتى...

۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

"و عشق را مجالى نيست
حتى آن قدر كه بگويد
براى چه دوستت مى دارد"

۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

تو چه دانى...

يه موقعى سرت رو ميارى بالا و مى بينى انقدر از آدم هاى گذشته ِ زندگى ت متنفرى كه دلت نمى خواد به آدم هاى جديد مجال ِ حضور بدى. اين در حاليه كه مى دونى اين حسى كه دارى هم حتى به نفع همون آدم هاى مزخرف زندگى ته!

۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام...

آماندا ازم پرسيد "اهل كجايى؟"، من با اون گيس بلند بافته به يك طرفم اهل كجا مى تونستم باشم؟ با اون لبخند مامان گونه ش و اون لباس رنگارنگ تنش مى تونست از هر آدمى اعتراف بگيره، حتى به كارهاى نكرده، اعتراف به فرانسوى بودن كه جاى خود داشت! اشاره كرد به اين نكته كه اين ميز واقعا يك ميز اينترنشناله. يازده نفر از خاور دور تا غرب وحشى دور هم نشسته بوديم و انقدر حرف داشتيم براى گفتن و انقدر موضوع براى خنديدن كه انگار رفقاى چندين و چند ساله اى بوديم كه بعد از چند ماه دور هم جمع شديم. از آقاى متشخص ِ با موهاى سفيد تا جوانترين فرد گروه كه گويا من بودم، همه و همه در يك نقطه مشترك ايستاده بوديم: علاقه به امتحان غذاى جديد و عالى و سفر.
دوست هاى خوب ونكوورى من يه بار ديگه به من ثابت كردن كه رابطه با ايرانيها رو بايد فقط به قوزك پا حواله داد و با خوشحالى ادامه مسير داد.
اين حقيقت كه بريتيش كلمبيا با مقياس ٧.٧ ريشتر لرزيده و هيچ كس برنداشته يه اى ميل ِ خشك و خالى به ما بزنه كه "آهاى! زنده ايد يا مرده؟!"، گوياى اين حقيقته كه طوفان نيويورك مهمتره آيا؟!؟

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

'Cause this world can be a better place in color

امروز تو اتوبوس يه پسر بسيار كيوت و تو دل بروى غير ايرانى داشت مشق هاى زبان فارسى ش رو مى نوشت. بعد اينكه با اون سن ُ سال و قد ُ هيكل داشت مثل كلاس اولى ها مى نوشت خيلى حال خوبى بود. داشت رنگ ها رو تمرين مى كرد!

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

اون اوايل كه از ايران اومده بودم بيرون، آدم ها حدس هاى مختلف و جالبى در مورد مليتم مى زدن. بعد وقتى مى گفتم كه از ايرانم، همه بدون استثنا مى گفتن "آيْرَنْ؟!". بعد من تلاش بى ثمرى مى كردم كه به همه حالى كنم كه ما از ايرانيم نه آيْرَنْ، يا اينكه ايران و عراق فرق مى كنند. تا اينكه يه روزى رسيد كه ديدم هيچ اهميتى برام نداره واقعا. اينكه اكثريت آدم ها فكر مى كردند من اسپانيايى زبان هستم ناراحتم نمى كرد. حتى وقتى اسپانيايى ازم مى پرسيدند كه آيا اسپنيش حرف مى زنم، به اسپانيايى جواب مى دادم كه بله، مى زنم. يا جواب اين سوال كه آيا ايرانى ها هم عرب هستند يا نه رو ديگه با خشم نمى دادم. فقط لبخند مى زدم و مى گفتم نه. بعد هم حتى خيلى مليح و ناز راهم رو مى كشيدم و مى رفتم. حالا اين يك مشت بود براى من و نمونه اى از خروار تغييراتى كه قابليتش رو دارم. اينكه روزى برسه كه فكر كنم مهم نيست اسم چه كشورى دنبال اسمت باشه، مهم اينه كه كجا رو خونه ت بدونى. اينكه آدم ها كجاى اين زمين گرد بهت بگن "سان شاين". اينكه كجا رئيست بياد بشينه باهات شكلات و قهوه بخوره در حالى كه داريد با هم نقشه مى كشيد از كجا به دپارتمان برقى ها حمله كنيد. اينكه كجا هر روز صبح از خواب بيدار بشى و بارون برات حس عاشقى بياره نه غم و غربت.

۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

"هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
یک فریبِ ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد."


۱۳۹۱ آبان ۱, دوشنبه

صداى تن را كه گوش جان نيست چه فايده فرياد زدن

يك بارى، تو اون روزها كه خيلى غمگين بودم، مى دونست دردم چيه. همه چيز رو مى دونست. حتى كه بودنش رو شايد به همون دليل مديون بود. صاف وسط مكالمه در مورد آب و هوا برداشت پرسيد كه اگه ازت بخواد برگرديد قبول مى كنى يا نه. من؟! مبهوت فقط. سكوت. طولانى حتى شايد. دوباره پرسيد مى خواى برگردى يا نه. راه فرار نبود انگار. فقط آروم جواب دادم كه "برنمى گرده". گفت "اين جواب خوبى نبود". مى دونستم. اما صادقانه كه بود.
. . .
"قلب يار
بى قرار
كام او رواست"
رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن... دقيقا به همين ترتيبى كه لحن نيش دار ِ نامجو هدايتت مى كنه...

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

برداشته اى ميل زده كه "تقديم به تو..."
بعد آهنگ رو فرستاده، بعد نوشته:
"جان یارُم یارُم یارُم
جانُم فدای تو گردُم
فدای وفای تو گردُم
چشمای سیای تو گردُم"
و كلى ماجراى ديگه.
خُو اگه من شيفته ش نباشم، چيكار كنم پس؟ هان؟!

۱۳۹۱ مهر ۲۹, شنبه

هنوزم تو شب هات
اگه ماهُ دارى
من اون ماهُ دادم
به تو يادگارى

۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

آدم هايى رو كه در آمريكاى شمالى زندگى مى كنند و صبح ها به جاى قهوه چاى مى نوشند جدى بگيريد!

Bloody hell indeed!

خُو اگه به آدم بگن "چقدر كه معلوم نيست شما ايرانى هستيد بسكه لهجه بريتيش داريد"، ينى آدم يك مرحله به عشق اول و آخر زندگى ش نزديك شده؟! :دى

۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

حالی خیال وصلت خوش میدهد فریبم
تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

بر آن یار بگریید که از یار بریده ست...

از نفرت مدام دلزده ام. از اين بيزارى خسته م. اين تلاش بى ثمر براى بخشيدن تو توان از تك تك سلول هاى بدنم برده ست. امروز اين سياهى نمود خارجى پيدا كرد، وقتى استخوان هاى ستون بدنم سياه شدند كم كم.
تو، تمام خاطرات تلخ و شيرين، كابوس هاى شبانه روزى و اين نفرت بى انتها بايد كه از زندگى من بى سر و صدا هجرت كنيد. لطفا!

"نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دلهای یاران زد"

۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

" حالِ خوب شاید در دیدن چشمهای کسی باشد، خنده ی کسی، اخمِ کسی. حالِ خوب شاید در گرفتن دستِ «او» باشد. حتّا شده برای دقایقی. کوتاه باشد. چاره یی نیست. زمستانی سخت در راه است. پس، از خود، از هم، دریغ نکنیم. کلّن دریغ نکنیم. جایزهی صلحِ نوبل برای خودشان. قلّه شان هم برای خودشان. «تو» برای من."

۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه

من در زندگى بعدى م با مهندس جماعت دِيْتْ نمى رم، اگه هم برم با يكى هم رشته خودم مى رم كه تو اين سه سالِ باقيمونده، مشقامو بنويسه لااقل!
ولى فكر كنم همون نرم بهتر باشه!

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

عقل ديوانه شد آن سلسله مشكين كو
دل ز ما گوشه گرفت ابروى دلدار كجاست

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

"You're gonna miss me in the evening
 You know all you need is
 Somebody when you come to die"

بد وضی ایجاد کردی که حتی در بدترین شرایط هم دست آدم نمی ره که نامه وارده رو بفرسته و بپرسه در چه حالی. بد وضی درست کردی...

۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

بار ديگرى شهرى كه ...

از سفر برگشتم. جداى از تمام خاطرات و ماجراجويى ها، خوابى كه از تو ديدم فراموشم نخواهد شد. واقعا؟! مدل موى مُهاك؟! با پيراهن مردانه و شلوار پارچه اى؟!؟ آخه چرا؟! بعد از اين همه وقت بايد با همچين شكل و شمايلى وارد دنياى من مى شدى؟!
پ.ن. دارم مى ميرم كه بدونم تعبير خوابم چى مى تونه باشه...

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

چمدون بستن هنر مى خواد. مگر نه هزار بار ديكه هم بين قاره ها و داخل قاره ها سفر كرده باشى، باز هم موقع بستن درش بايد بشينى روى چمدونت، حتى اگه دو هفته پيش تازه از سفر برگشته باشى!

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

دور ِ ايران ُ تو خط بكش، تف و لعنت به اين سرنوشت

گذشت روزهايى كه سر و ته ِ ما رو مى زدى جامون ايران بود. گذشت روزهايى كه دنبال تعطيلى بودم تا بزنم به راه و برم. گذشت روزگارى كه وطنم دور بود. گذشته ما، گذشته من، تو كه اصلا نبودى انگار جز براى عذاب روح و روان من. حالا تو فقط يك شبه تاريكى كه هنوز گاهى از پشت ذهنم فرياد مى زنى كه در حال غرق شدنى. هنوز هم گاهى روزهاى سياهت رو با تمام وجود حس مى كنم، اما مگه جز سياهى بودى هيچ وقت؟ پس با تمام وجود فرياد بزن، تا ابد، تا هرجا. تا جاى خالى سينه ى من...

۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه

هى گريه مى كردى به آن مردى كه زن بودى

"بعد از من الكل خورد تو را مست خوابيدى
بعد از من با هر كه بود و هست خوابيدى..."

معشوقه ام بودى، هستى، نخواهى بود

حتى شِلدون هم براى نگه داشتن اِيْمى تلاش مى كنه، حالا در حد خودش. اما تو كه اندازه شلدون هم تلاش نكردى!

۱۳۹۱ مهر ۹, یکشنبه

این هم از عمر شبی بود

"
 منو بشنو از دور
دل‌م می‌خواهدت
هر روز با آواز
دل‌م می‌خواندت
می‌بویم‌ت به باد
باد می‌راندت
می‌ریزم‌ت به ابر
ابر می‌باردت
"

۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

Wishing I was a better man, unbroken by your master plan*

ليوان قهوه دستم بود، داشتم كلنجار مى رفتم با در ليوانم. پسرك نزديك شد و توضيح داد كه در حالِ جمع آورى نيروى داوطلب براى تعدادى سازمان هستند و پرسيد كه آيا دوست دارم كه كمكشون كنم يا نه. انسان ِ آشنا به سرطانى كه من باشم، فورى انجمن مبارزه با سرطان رو انتخاب كردم. بعد از اينكه برنامه زندگيم رو توضيح دادم، دختر مسئول ازم پرسيد كه آيا با اين برنامه فشرده مطمئنم كه مى خوام بهشون بپيوندم، كه مسلما جواب من اين بود كه براى سرطان حتى اگه لازم باشه روزهام رو كش بيارم، ميارم!
تمام سعى و تلاشش بر خوب شدن ِ من بود. زنگ مى زد و با صداى دلنشينش مى پرسيد "دلبند، اوضات ميزونه؟ رديفى؟". مدت ها بود كه بودن كسى انقدر خوشحال و سر حالم نمى كرد. رفت. نه كه ناگهانى باشه رفتنش، اما زجر بود و عذاب نبودنش. هفته پيش خبر داد كه مسافر ايرانه. يك ماه و نيم بود كه رفته بود، اما انگار ايران رفتن، رفتن ِ بى بازگشت باشه، دلم گرفت. دلم خواست سفرم رو به هم بزنم، بليط هواپيما بگيرم و برم ايران. روز تولدم بغلش كنم و بهش بگم "ببين چقدر قد كشيدم". بعضى آدم ها وارد زندگى آدم مى شن كه ورق رو برگردونن و برن. ماموريتشون همينه و بس.
* هيچ آرزويى ندارم. اين تيتر صرفا هست كه باشه.

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه

۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

Now you're somebody that I wish I didn't know

ببين، مى گم حالا كه انقدر دارى سعى مى كنى محترم به نظر بياى، اون دستبندها كه من بهت داده بودم رو هم ديگه دستت نكن! باريكلا!
"ساعت باش
برسان خود را به هشت
به قرارى كه گذشت
و بمان..."
تفاوت زيادى هست بين انسان متولدى كه نازش رو كشيدند امسال و انسان متولدى كه مجبور بود ناز بكشد تا تولدش رو زهر مارش نكنند...

۱۳۹۱ شهریور ۲۶, یکشنبه

"به دادم برس از جنون تا زمين
دو تا پنجره بيشتر راه نيست..."
.
.
.

۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

خوشا كه قامتم رسد به ميوه خيال تو
رسيده اى
نچينمت
منم حريف كال تو...

۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه

بگو "آ" يه جورى كه انگار كه مى خواى بگى دوسم دارى...

خواستم بگم كه اين برنامه چهارم روغن حبه انگور خيلى رو مُخه! حكايت رابطه هاى تمام ما تو اين روزگاره، كه همه "آ" گفته -وحتى گاهى نگفته- حرف هم رو خوب مى فهميم، با هم خوشحاليم، از وجود هم لذت مى بريم و به ناگاه... از هم همانقدر فاصله مى گيريم كه دو تا آدم ِ در حال سقوط آزاد در لحظه اى كه چتر يكى باز شود و چتر ديگرى نه.

در قند هندوانه

يك روز آفتابى پاييزى كه من رو ياد خاطره بام رفتنمون انداخته...
بايستى كه عقل مى كردم و در چنين روزى Et si tu n'existes pas گوش نمى كردم...

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

به نظر من اين قضيه خيلى غيراخلاقيه كه آدم وقتى مى ره موهاش رو كوتاه كنه آرايشگرها آخر كار همچين فرم و حالتى به نتيجه كار مى دن كه فكر مى كنيم بهترين حركت تو زندگى همين كوتاه كردن موهامون بوده، در حالى كه بعد از اولين مرتبه كه حمام مى ريم متوجه مى شيم كه عجب اشتباهى كرديم!
بايد سشوار كشيدن پس از كوتاه كردن مو كاملا غيرقانونى اعلام بشه و تمام آرايشگرها سه بار از آدم بپرسند كه "مطمئنى مى خواى موهات رو كوتاه كنى؟".

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند...

خب با خودم عهد بسته بودم در اولين لحظه اى كه دكتر بگه ديگه خوب ِ خوب شدى، حتما اول جيغ بزنم، بعد دكتر رو بغل كنم و درنهايت هم برم ناهار چلوكباب و دوغ بخورم (البته قسمت آخر به خاطر نزديك بودن مطب دكتر به چلوكبابى بود فقط)!
از مطب دكتر زنگ زده بودن كه بيا جواب فلان و فلانت اومده و دكتر مى خواد ببيندت. بعد من هى غرغر كه من كه خودم وقت فيكس شده دارم، چرا هى استرس به زندگى من وارد مى كنى و اينا. بالاخره جمعه به زور و فشار مادر گرامى دكتر رو ديدم. انقدر استرس داشتم و مغزم رگ به رگ بود كه وقتى گفت زنگ زدم بياى كه بگم خوب شدى، فقط پرسيدم "هان؟!". بعله. همچين آدم شگفت زده اى هستيم اصولا. ولى نه جيغ زدم، نه دكتر رو بغل كردم و مهمتر از همه حتى به صورت ذهنى هم كباب نخوردم! تمام مدت به آزمايش ها و سونوگرافى هايى فكر مى كردم كه قرار نبود بدم ديگه. به نظرم اساسا شور و هيجان لازم رو نشون ندادم. شايد هم به همين خاطر بود كه دكتر دو يا سه بار ماجرا رو تكرار كرد كه گاهى پيش مياد كه همچين اتفاقى بيفته و خب در مورد تو اين اتفاق افتاده و بلا بلا بلاه!
البته درست كه چلوكباب نخوردم، ولى به جاش رفتم سفر. تمام مدت هم كه روى سان دِكِ كشتى بودم به تنها چيزى كه فكر مى كردم اين بود كه اگه الان تف كنم تو آب، چى مى شه! :دى
به نظرم كاملا خوب شده باشم!

سفارت ايران در اتاوا تعطيل شد!

همين!
نكته اول. مى شه يكى بياد از من بپرسه كه تو اين هواى بادى چرا رفتى موهات رو به حدى كوتاه كردى كه نشه با هيچ چيز مهارش كرد لطفا؟
نكته دوم. اگه حالا كه انقدر كم تا پروازم مونده، هى خواب نبينم كه جا موندم خيلى خوبه ها!

۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

يعنى من از ديشب كه برگشتم تو دنياى مجازى انقدر مورد محبت واقع شدم كه به خودم مى گم باز برم و اين دفعه ٦ ماه نباشم به جاى ٣ ماه! :دى

:(

خواستم بگم اين اصلا انصاف نيست كه تاتر آقاى رحمانيان درست زمانى اجرا مى شه كه من نيستم خب!

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

درد اومد، داد اومد، دلبر ِ شياد اومد...


يك سال كه از نديدنش گذشت، از خودم پرسيدم كه هنوز چيزى از دوست داشتنش مانده آيا؟ مانده بود يا نه، هنوز هم مطمئنم كه هيچ كس رو به آن اندازه و تا اين حد دوست نخواهم داشت. نه براى اينكه بهترين آدم بود -كه نبود اصلا- بلكه چون آدم اولم بود. طولانى بود. براى بودنش جنگيده بود، غلط يا درست. اعتمادم بود، اعتبار داشت. قبل از همه دروغ ها بود و شكست ها. خالص بودم و يكپارچه. حالا هر چيزى كه پيش بياد، من آدم ِ بعد از اين همه حادثه خواهم بود. با اعتمادى كه شكسته شده، احساسى كه به راحتى دست نخواهد آمد و مشتى خاطره تلخ و شيرين. دوست داشتن اون آدم از درون من بود، نه به دليل حضورى كه داشت و نداشت. حالا كه يك سال از بودنمون گذشته، حالا كه ماه ها رو به جنگ با خودم و اون گذروندم، مى دونم كه گاهى وا دادن و رها كردن هم لذت بخش خواهد بود. فقط بايد نشست و تماشا كرد اصلا...

۱۳۹۱ شهریور ۱۲, یکشنبه

There's comfort in the fingers of your good intent


هشت سال پيش بود به نظرم، شايد هم بيشتر. نشسته بوديم كنار زاينده رود. چمن ها خيس بود. نمى دونم از كجا يك تكه پلاستيك پيدا كرده بود و انداخته بود روى چمن ها كه من خيس نشم. هردو مى دونستيم كه جايى هستيم كه نبايد باشيم. مى دونستيم كه انقدرى وقت نداريم قبل از اينكه اون جمع سى نفره متوجه غيبت ما بشه. ولى انقدر راحت و بى دغدغه بوديم كه نه انگار كه چه دردسرى براى خودمون درست كرده بوديم با جدا شدن از گروه. نه انگار كه من هميشه به قول حبيب روى خط فرضى خودم راه رفته بودم و يك ميليمتر جداى از خط براى من به معنى سقوط بود. نه انگار كه فاصله دنياهامون با هيچ چيز پر نمى شد. اون شب راحت بودم ولى، خيلى راحت. نشسته بوديم كنار هم. هر دو ساكت. اون روزهايى بود كه زندگى برام دغدغه بود و دركش نمى كردم. يهو شروع كرد آروم آواز خوندن "امشب به بر ِ من است آن مايه ناز، يا رب تو كليد صبح در چاه انداز...". هر موقعيت ديگه اى غير از اون شب بود، ازش مى خواستم كه اينكار رو نكنه، ولى اون شب، اون سكوت، اون حال و اون حضور هيچ جايى براى شكايت نگذاشته بود...

امشب ماه كامل بود. دلم براش تنگ شد.

۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

"عاشقان را بر سر خود حكم نيست
هرچه فرمان تو باشد آن كنند"
متوجه شديد آيا؟!

۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

بله!
منظره اى كه از محل كار جديدم پيداست چنين است:

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

"Y'a quelque chose de la vie
Dans tes yeux qui rient
Y'a cette petite flamme qui crie
Qui brûle et qui brille
Juste un regard pour comprendre
Que c'est dans tes yeux
Que j'me sens le mieux
Juste un sourire pour te dire
Que j'ai besoin de toi
Reste et regarde moi"

آدميزاد هرگز نبايد كلمات و عبارات "درست" رو خرجِ آدم هاى "نادرست" كنه...

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

هر كسى كو دور ماند از اصل خويش...

اين روزها احساس مى كنم كه سال هاى زيادى از زندگى م در دوران بزرگسالى رو زندگى نكرده بودم. اين روزها كه دارم قدم به قدم حوادث جديدى رو تجربه مى كنم، مى فهمم كه اين همه سال چقدر زندگى م رو از دست داده بودم. زندگى پره از آدم هاى خوب، تجربه هاى رنگى، مكان هاى هيجان انگيز و حضور. حضورى برتر از حرف و وعده.
اين روزها مطمئنم كه بهترين اتفاق "من" بودم، و حالا خوشحالم كه جايى هستم كه بايد. هرچند كمى دير و بسيار رنج كشيده...

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

و حقيقتا سفر بر هر درد بی درمان دواست!

انگار كه پا در بهشت داشتيم بس كه همه چيز رويايى بود و زيبا.
خدايا،
اگر سفر را پيش پاى انسان نگذاشته بودى، چقدر كه خلقت اين همه زيبايى بى دلیل مى شد.





۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

اينك آخرالزمان!

از آخرين دفعاتى كه باهاش صحبت مى كردم هنوز، يه بار ازم پرسيد كه چيكار مى كردم. وقتى جواب دادم كه داشتم Grey's Anatomy تماشا مى كردم، با يك لحنى كه بار تحقير داشت پرسيد كه آيا به اين مجموعه تلويزيونى علاقه دارم. خب جدا از اينكه علاقه داشتم يا نداشتم و اينكه اين ماجرا چه ارتباطى به اون مى تونست داشته باشه، لحنش برام خيلى جالب بود. نه از اين نظر كه دوست داشتم كه تحقير بشم، بلكه به اين خاطر كه چى از ذهن اين آدم تو اون لحظه گذشته بود. چون من فكر مى كنم براى يكى كه الان با كسى يار و همراهه كه ورزش مورد علاقه ش ايروبيكه و خواننده مورد علاقه ش داريوش، خيلى بايد سخت باشه كه بياد در مورد سريالى كه آدمى كه در گذشته باهاش بوده تماشا مى كنه همچين اظهار نظرى كنه. يعنى خب سريال كه مشخصه صرفا براى گذران وقته، ولى شما با همچين آدمى به قصد زندگى نشست و برخاست مى كنى و اصولا نگاهى عميق تر به اين ماجرا بايد به شما نشون بده كه شما اصلا هيچ جايگاهى براى تمسخر هيچ آدمى ندارى و همه چراغ هات تو اين رقابت سوخته و حالا حالاها راه دارى تا به بقيه دور و بريات برسى!
به نظرم واقعا، اينك آخرالزمان!
پ.ن. شايد لازم به توضيح باشه كه من هيچ مشكلى با ايروبيك يا داريوش ندارم و به هر دو علاقه مندم. مشكل من آدميه كه بارها و بارها بر اين نكته تاكيد كرده كه چقدر از دخترهايى كه از ايروبيك به عنوان ورزش مورد علاقه شون نام مى برند بدش مى آد.

۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

You gotta run to the ones that made you
Fall so deep into the valley below
You gotta pray they will never betray you
Never let you go, never let you go
You look like a man undone by all that fire in your soul
I can see you, I can hear you, I can't speak to you at all

۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه


گفت "چقدر موهات قشنگه".
سرم رو از كتاب آوردم بالا و بهش لبخند زدم.
گفت "شرط مى بندم كه از خيلى ها اين حرف رو به دفعات شنيدى".
همونجور كه سرم پايين و نگاهم به كتاب بود جواب دادم "انقدركه ديگه راحت نيستم موهام رو باز بذارم. الان هم تو پشيمونم كردى".
گفت "اُ، ببخشيد. منظور بدى نداشتم".
گفتم "چون مى دونستم منظور بدى نداشتى هنوز اينجا نشستم".
گفت "حالا كه انقدر مهربونى، مى شه به موهات دست بزنم؟"
سرم رو بالا آوردم و گفتم "براى دست زدن به موهاى من يا بايد آرايشگر باشى يا خيلى عزيز..."

باد مى آد از سمت ِ دريا بازم، معشوقم كنارم دستم سازم...

I thought that love could never touch me
Yeah, I was ridin high
And then my ivory tower toppled
And I tumbled from the sky
I got the feelin that I'm fallin
And you're the reason why

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

Those were the days my friend

گاهى فراموش مى كنيم كه چه ساده با گذشتن از كوچكترين جزئياتى كه به آنها علاقه منديم تلاش مى كنيم تا دل همراهمان را نرنجانيم.
آخرين كتاب از بازمانده هاى سفر ايران كه تمام شد، شروع كردم به خريدن كتاب براى خودم. در حال مطالعه، به جمله هايى مى رسم كه دوست دارم به خاط بسپارمشون. كاغذهاى كوچك رنگى رو برمى دارم، جمله ها رو يادداشت مى كنم و كاغذها رو مى گذارم بين صفحات كتاب. ديگه نگران اين نيستم كه "يك كتاب روى هم رفته قشنگه و اينكه آدم نبايد جمله هاى خاصى از يك كتاب رو براى خودش برجسته كنه".
خودمونيم، يعنى واقعا خودت جمله هاى خاص از كتاب هاى خوب رو ثبت نمى كردى؟ مطمئنم كه مى كردى...

دم ممکن است کورمال کورمال از وسط اشکال مبهم خاطرات بگذرد و لابلایش گم بشود. تعداد آدم‌ها و اشیایی که در گذشته‌ی آدم دیگر حرکتی ندارند، دیوانه‌کننده است. زنده‌هایی که در دخمه‌های زمان سرگردانند چنان کنار مرده‌ها خوابیده‌اند که انگار یک سایه‌ی واحد بر همه‌شان افتاده.
همچنان‌که پیر می‌شوی دیگر نمی‌دانی مرده‌ها را در ذهنت زنده کنی یا زنده‌ها را."

سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین/ فرهاد غبرایی
*

۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

We had joy, we had fun, we had seasons in the sun

بله.
علت این احساسات غریب و مرموزی که این چند روز حتی مقادیری غم هم به زندگی من پاشیده بود رو کشف کردم. دلم می خواد برگردم اینجا و هنوز نفهمیده باشم که دنیا چقدر چرخیده... 
که شب که کنار آتش نشسته باشیم و صدای موج ها موسیقی متن تماشای آسمان شبمون بوده باشه و با دیدن هر ستاره دنباله دار حداقل سی بار یک  آرزو رو تکرار کرده باشم...
دلم می خواد مثل اون شب تو تاریکی مست و بی خیال رقصیده باشیم، چرخیده باشیم و ندونسته باشیم... 
حداقل برای دو روز دیگه...


بی خیال بودیم، بی خبر و عاشق...
من خواستم از همين تريبون اعلام كنم كه پشه ها بسيار بى خانواده و بى شرف هستند!

كنار ما باش كه محزون به انتظار بهاريم...


صبح به زيبايى شروع نمى شه. متصدى آزمايشگاه يادش مى ره كه بايد به اندازه سه تا شيشه از من خون بگيره. سوزن رو از رگ من كه به سختى پيدا مى شه درآورده. حالا بايد دنبال يه رگ ديگه بگرده تا اون دو تا شيشه ديگه رو هم پر كنه. من سعى مى كنم لبخند بزنم حكايت هميشه ست كه بيشتر از يك بار سوزن رو تو دستم فرو كنند. چون مى دونه از هوش مى رم، اونم سعى مى كنه حواس من رو پرت كنه و هوام رو داشته باشه. سعى مى كنم بخندم به حرفاش، ولى ته دلم همش مى پرسم چرا؟ چرا اينجور بايد بشه؟ چرا واقعا؟
مردم اسرائيل در حال امضاى بيانيه اينترنتى هستند كه خلبان هاشون به ايران حمله نكنند. جنگ جديه؟ سر سرزمينم چه بلايى داره مياد؟
مناطق زلزله زده وضع خوبى ندارند. كمك ها انگار درست و برنامه ريزى شده توزيع نمى شه. انگار طبق معمول سواستفاده ها شروع شده. چيز عجيبى نيست. حكايت هميشه مونه. اما ما هنوز دل نازكيم. هنوز خوش باوريم كه شايد اين بار بهتر باشه. روزنامه رسالت اعتراض مى كنه كه اين زلزله نبايد رسانه اى مى شد. مگه ما همون بنى آدمى نيستيم كه اعضاى يك پيكريم آخه؟
عكس جشنواره دوقلوها رو گذاشتن تو صفحه اول بى بى سى. من از اينكه هيچ راهى ندارم براى اينكه آيدنتيكال ها رو به هم برسونم احساس استيصال مى كنم.
خدايا،
مگه نمى گن جاى حق نشستى؟

۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

خونه مادربزرگه هزار تا غُصه داره...


از بين دو جفت پدربزرگ و مادربزرگ ِ محتمل، من فقط مادر پدرم رو ديدم. هر دو پدربزرگ و مادر مادرم قبل از به دنيا اومدن من از دنيا رفته بودند. من هميشه از هم كلاسى هام مى شنيدم كه مادربزرگ هاشون رو به اسم هايى غير از مامان بزرگ صدا مى كردند، مثلا "نانا"، "مامانى" يا حتى يكيشون مى گفت "اُما". تمام مادربزرگ هاى مذكور مهربون بودند. هميشه يه كار خارق العاده اى براى نوه هاشون انجام مى دادن. يه غذاى خيلى خوشمزه، كادوهاى خوب، قصه هاى شيرين، سوغاتى هاى هيجان انگيز و هزارتا نازكشى و مهربونى ديگه كه فقط مخصوص مادربزرگ ها و پدربزگ ها بود. من هميشه دلم مى خواست مامان بزرگ مريض نبود. يا كارهايى كه براى بچه هاى عمه كوچيكم مى كرد رو براى ما هم انجام مى داد. دوست داشتم به جاى اينكه هردفعه كه زنگ مى زد خونه مون ده دقيقه به صورت الكى قربون صدقه م بره، يك بار بگه كه مثلا بيا برات فلان غذا رو درست كردم، يا اون كيفه بود كه دوست داشتى، برات خريدم، يا يه كار واقعى ِ ديگه.
خونه مامان بزرگم غم انگيز بود. چون هميشه همه چيز رو احتكار مى كرد. فكر مى كرد ممكنه قحطى بياد و همه چيز ناياب بشه و گرسنه بمونه. هرقدر كه پدرم اصرار مى كرد كه اين كار درست نيست كه همه چيز رو انقدر نگه دارى تا بگنده، دست بر نمى داشت از كاراش. خونه ش هميشه تاريك بود. دو تا اتاق خواب بزرگ داشت كه تو يكى ش تا سقف رختخواب چيده بود كه نمى دونم هيچ وقت كسى ازشون استفاده هم كرد يا نه. البته ما خودمون وقتى خونه مون دزد اومده بود چند روز رو خونه مامان بزرگ مونديم، چون مامانم حاضر نبودند تو يه خونه دزد زده زندگى كنند. ولى غير از ما نمى دونم چند نفر ديگه مجبور شدند نردبون بذارند زير پاشون تا بتونند چند تا بالش و پتو از رو قله رختخواب ها بردارند. حياط خونه مامان بزرگ قلمرو انحصاريش بود. هيچ كدوم از سه تا همسايه ديگه حق نداشتند كه نه به ميوه ها و گل ها دست بزنند، نه باغچه رو آبيارى كنند. مادر بزرگ من تا مدت ها يك طوطى تو خونه ش داشت خب، قفس هم غمى داشت براى خودش. خلاصه كه روى هم رفته همه چيز اون خونه، از مبل ها بگير تا آكواريوم بزرگ ِ توى سالن پذيرايى، غم انگيز بود.
اين ها رو گفتم كه بگم امروز به طرز مرموزى شبيه خونه مامان بزرگ غم انگيز بود. وجود آفتاب گرم و دلپذير هم كمكى به كاهش غم معلق در فضا نكرد. امروز همه چيز، حتى تمام برجستگى هاى دردناك روى پوستم، غم پاشيدند به لحظه هام.
امروز احساس كردم كه يك روز جمعه، ناهار رو تو خونه مامان بزرگ مى خوريم.
پ.ن. در ميانه نوشتن اين پست، شفدرقماج تماس گرفت. يك نكته مسخره رو كشيد وسط و باعث شد ده دقيقه آنچنان بخنديم كه اشك از چشم هامون جارى بشه! نوشتم كه يادم باشه حالى كه ابتداى نوشته داشتم فرق زيادى با آخر كار داشت!

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

زل زل ه

دو روز ارتباطم با كل دنيا قطع بود. دسترسى به تلفن، تلويزيون، روزنامه و اينترنت نداشتم. نه با خانواده در تماس بودم، نه غير از آدم هايى كه دور و برم بودند آدم ِ ديگه اى ديدم تو اين دو روز. ٣٦ ساعت رو فقط تو دنياى خودمون گذروندم. ولى وقتى برگشتيم به دنياى حقيقت، خبر زلزله آنچنان سيلى محكمى به صورتمون زد كه از عالم خواب به بيرحمانه ترين شكل ممكن به عالم واقعيت پرتاب شديم. زلزله يك حادثه طبيعى هست، اما ترس از بى برنامگى و بى سرپناهى هم وطن هامون هم طبيعيه. ما اينجا نشستيم، خبرها رو دنبال مى كنيم و غصه مى خوريم.
چقدر بى مصرفيم گاهى...

۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

Il n'y a pas de honte a etre un mendiant de l'amour

صد البته که چنین است!
خیلی کوچیک بودم، انقدر که اصلا یادم نیست چند سالم بود. اون موقع ها هرکس که از گمرک فرودگاه مهرآباد رد شده بود، یک خارج رفته محسوب می شد و کل فامیل احترام خاصی براش قائل بودند. پدر من به واسطه جاهایی که کار می کرد و شانسی که همواره در زندگی یار و یاورش بوده و هست، هميشه این افتخار رو داشت که حداقل یک بار در سال به افتخار یک سفر خارج نائل بشه. اون زمان که داشتن نوار کاست جرمی محسوب می شد برای خودش، پدر عزیز من به عنوان سوغات از یکی از سفرهاشون کاستی آورده بودند که این آهنگ توش بود. تو همون عالم بچگی و این حرفا همیشه این آهنگ یک حس خوبی بهم می داد. هی نوار رو برمی گردوندم عقب که دوباره و سه باره و اینا به این آهنگ گوش بدم. بعد طبق روال مرسوم کودکی هم این داستان بعد از مدتی هیجانش رو از دست داد و از یادم رفت.
امروز خیلی اتفاقی دوباره به این آهنگ برخوردم. به این نتیجه رسیدم که من از همون ابتدای زندگیم یک فرانکوفون تمام عیار بودم!
"شاد باش اى عشق خوش سوداى ما
اى طبيب جمله علت هاى ما"
...
لطفا باش ديگه، خب؟

۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه

"بعد می بینم من همان قدر سخت و چرند شده ام که تو بودی . که هر چیز سادهء پیش و پا افتادهء دوست داشتنی را آن قدر دور می کردی که می شد غیر ممکن ، دست نیافتنی . که ملال آور و دوست نداشتنی . که زندگی این همه سخت نبود . سخت نیست . می آمدی یک رویایی را لحظه به لحظه تعریفش می کردی و می ساختیش توی ذهنم تا فرداش بگویی نمی شود ."
*

۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

"کسی که دوستش می داریم همه گونه حقی نسبت به ما دارد، حتی حق اینکه دیگر دوست مان نداشته باشد!"

بله خب. خيلى خوب مى شه اگه همچين اعتقادى در وجودمون نهادينه بشه. ولى دريغ و صد افسوس كه دوست داشتن چشم را كور و عقل را زايل مى كند.
بنده شخصا بعد از يك دوره طولانى غوطه ور بودن در عشق، علاقه و محبت، به اين نتيجه دست يافتم كه دوست داشتن ِ صرف نه شرط لازم است و نه شرط كافى. شما ممكن است كسى را دوست داشته باشيد، ولى شرايط ايجاب كند كه با كس ديگرى روزگار بگذرانيد. يا حتى با اينكه شخص ديگرى را دوست داريد، هوس و غريزه شما رو به دامن كس ديگه اى هل بده. بدتر از همه اينكه در محيطى قرار بگيريد كه همه زوج زوج و ظاهرا خوشحال هستند، در اين جمع شما و يكى ديگر از جنس مخالف تنها مجردانِ جمع هستيد، شما به طور كلى به بى اراده و جوگير بودن معروفيد، مسلما اندكى عشوه و ناز از جنس ِ مخالفِ مجردِ جمع براى شما كافى ست تا دل ببازيد و از دست برويد (متاسفانه اگر شما "جنس ِ مخالف"-نديده باشيد، شرايط خطرناكترى هم داريد!)
در نهايت به نظر من اين طور نيست كه كسى كه دوستش داريم همه جور حقى داشته باشد و اين حرفها! يعنى چى اصلا؟! اگر كسى كه دوستش داريم دوستمان ندارد، نداشته باشد خب. برود به هوس بازى ِ احتماليش برسد، ولى اگر ما رو دوست ندارد، هيچ حقى هم نسبت به ما ندارد، حتى حق دلتنگ شدن!

تن ها...

من دلشوره را خوب بلد بودم هميشه. كافى بود كه به يكى از آدم هاى عزيز زندگيم زنگ بزنم و جوابم رو نده تا پيش خودم هزار فكر و خيال بد و تاريك رو تا انتها برم و برگردم. همه مى دونستن كه اگر تماس من بى جواب بمونه، در عرض ٥ دقيقه ده بار زنگ مى زدم تا بالاخره جواب بگيرم. من هم اعتراضشون را بارها شنيده بودم كه حداقل بين تماس هات يك مجال يك دقيقه اى بده و بعد دوباره تلاش كن! ولى انگار دست من نبود.
مگه من چند تا انسان عزيز تو زندگيم داشتم همش؟! حق داشتم نگرانشون بشم. حق داشتم تلاش كنم تا به نگرانيم غلبه كنم. حق داشتم خب.
خبر رسيد كه پسرك سكته كرد و مرد. به همين سادگى. يك پسر هم سن ته تغارى هاى خونه، همونقدر سرحال و شيطون، همون اندازه حاضرجواب، به همون مهربونى ... . مرگ به قدر كافى سنگين و غم انگيز بود، ولى چگونگى مرگش جگرم رو سوزوند. حالا مى دونم كه اگر به هركدومشون زنگ بزنم و جواب ندن، حق دارم كه از نگرانى آسمون رو به زمين بيارم. قلبم چنگ خورد وقتى خاطره اون شبى رو مرور مى كردم كه مهمونش بوديم. همون شب كه سرم گيج رفته بود و خورده بودم به دماغ تازه عمل شده يكى از مهموناش. بعد از مهمونى كه داشتيم خونه رو جمع و جور مى كرديم، گفت "آى دلم خنك شد با سر رفتى تو دماغش!". در حالى كه مى دونم در حقيقت نبود و فقط مى خواست من احساس بدى نداشته باشم. مى خواست از اينكه دوباره از شدت سرفه سرگيجه گرفته بودم خجالت نكشم. هميشه مهربون بود. چندبارى كه رفته بودم دم در خونه ش دنبال ته تغارى ها، اومده پايين كه بيا بالا ديگه، بيا با هم شام بخوريم و از اين اصرارها، با اين تفاوت كه اصرارش خيلى جدى و از ته دل بود.
حالا رفته. نيست. ديگه هيچ وقت بهم نون و كباب كوبيده تارف نمى كنه. ديگه نيست كه غر بزنه. نيست ديگه. هيچ وقت. و چقدر اين "هيچ وقت" سياه و سنگينه، عين قير، وقتى كه داغ داغ روى تنت بريزه...

۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

از دل نوشته ها (٢)

خواب ديده بودى كه يه بار تو كوه زمين خورده بودم و طبق معمول زمين خوردن هاى كوهى بلند شده بودم و خنديده بودم. نگران شده بودى. بهم گفتى كه من نبايد تنها كوه برم و حتى از عبارت "حق ندارى" استفاده كردى. من اون روز رو خنديدم و گفتم خيالت راحت كه فعلا اصلا وقت كوه رفتن ندارم.
امروز بعد از مدت ها تنهايى اومدم و اين بالا نشستم. يادمه كه هميشه دوست داشتى كه سرم بالا و نگاهم به كل مسير باشه. كه قدم هام رو از بهترين مسير انتخاب كنم. در طول راه هر بار كه خودآگاه مسيرم رو انتخاب مى كردم، ياد تو بودم.
سر قولم نموندم و تنها اومدم. زمين هم خوردم. ولى اين بار وقت بلند شدن نمى خنديدم.

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

وان رفتن خوشش بين وان گام آرميده...

چند ماه پيش كه بعد از چند سال دوباره همديگه رو پيدا كرديم، جمله اول بعد از سلام و احوالپرسى اين بود كه آخر جولاى خواهد رفت. يعنى كه از اول مى دونستم با چى طرفم. از اول مى دونستم تمام روزهاى خوش پيش رو موقتى خواهند بود. ولى يادآورى تمام محبت و مهربانى روزهاى خوش نوزده سالگى من رو وادار مى كرد كه تن بدم به حضورش در زندگيم. كه چقدر آرام، ملايم و صبور دوباره جاى خودش رو پيدا كرد.
بار اولى كه ديدمش، بعد از آخرين امتحانم بود. دعوت شده بودم به خونه ى نقلى و دوست داشتنى ش. خسته بودم و به اصطلاح ِ روزهاى دور ِ خودم "تباه"!
در رو كه باز كرد، دلتنگى تمام ِ اين سال ها هلم داد توى بغلش. گفته بود كه خونه ش يه بالكن مهربون و فسقلى داره كه جون مى ده براى گپ و گفت ِ بعد از سال هاى دراز! نشسته بوديم توى همون بالكن و از هر درى مى گفتيم كه از ناكجا آباد حرف كشيده شد به جايى كه نبايد! در كمال آرامش به حرف هاى من گوش داد، هرجا كه لازم بود اظهار نظر كرد، هيچ قضاوتى ارائه نداد و در نهايت گفت كه مراقبت كن از خودت. اون روز و تمام روزهاى بعدى كه همديگه رو ديديم، هيچ وقت بى مقدمه بحث رو به اونجا نكشوند، ولى هربار هم حقايق جديدى رو كشف مى كرد انگار و نظرات خوبى ارائه مى داد.
بار آخرى كه ديدمش بهم گفت "مى دونى چقدر بهت افتخار مى كنم؟" و من فقط خنديدم. ولى از عمق نگاهش مى فهميدم كه حرفش جديه و هيچ قصد روحيه دادن نداره.
امروز پرواز كرد و رفت. تمام اين چند روز به اين فكر مى كردم كه مهم نيست چند وقت با كسى بوده باشى، مهم اينه كه تا كجا با هم بوده باشيد...

۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

خوش برآ با غصه ای دل کاهل راز
عیش خوش در بوته هجران کنند...

"خبر ز حال من ندارى كه دل به جاده مى سپارى..."

فاصله كمى بود بين لحظه اى كه بهت تكست دادم كه حواست رو جمع كنى چون من امروز انقدر دلبر شدم كه ممكنه خودم هم حتى خودم رو دِيْت كنم و جواب ابلهانه تو، لحظه اى كه داشتم با خوشحالى عينك آفتابى ِ كادوى پيش پيش ِ تولدم رو به چشم مى زدم و با يك لبخند بزرگ زير آفتاب قدم مى زدم، لحظه اى كه تلفن زدم و خبر بد رو شنيدم و وقتى كه عصر براى خداحافظى بغلت كردم و گفتم "فقط يه روبوسى معمولى، مثل هربار. نه انگار كه تو قراره برى و نباشى". گفتى "بذار باهات بيام". گفتم "نه، تنهايى بهتره". خداحافظى شكل معمولى داشت شايد، ولى هيچ كجاى از دست دادن همراهى يك نفر براى بار دوم معمولى نيست، مخصوصا اگر ژاكتت بوى عطرش رو گرفته باشه...
شراب ِ شب اين بار بيرزد به بامدادِ خمار...

۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

از دل نوشته ها (١)

بعد دقيقا در لحظاتى كه دلم مى خواست كاش رابطه اى برايش نبود تا دردى كه به جان من انداخته را با تمام وجود لمس كند، به خودم ميام در حالى كه زير لب دعا مى كنم كه كاش دخترك رفتارى مشابه ِ آنچه با من كرد با او نداشته باشد، كاش كه درد به دلش نيندازد...
حتى خودم هم از درك ِ خودم عاجزم گاهى!

۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

سحر ندارد اين شب تار...

بايد يه دوست چندين و چند ساله باشه كه ساعت ١٢ شب كه گريه امانت رو بريد، بهش مسيج بدى كه حالم خيلى بده... بايد باشه كه جوابت رو بده آروم باش... بايد باشه كه فورى بپرسه زنگ بزنم؟... بايد باشه كه وقتى بهش جواب بدى نه، بگه حالت رو بهم بگو پس... بايد باشه تا بعد از يك ساعت كه بهش نوشتى و جوابت رو داد، حس كنى چقدر خوبه داشتنش... چقدر تفاوت هست بين اين ساعت ١ و اون ساعت ١٢... بايد از اين دست آدم ها باشند... بايد...

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

پرده برانداختى كار به اتمام رفت...

دقيقا در لحظه اى كه با خودت فكر مى كنى چطور حاضر شدم اين همه مدت رو ...، مطمئن باش كه به زودى همه چيز حتى خيلى راحتتر هم خواهد شد.

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

To Rome with Love

بار اولى بود كه قسمت مى شد فيلم وودى آلن رو تو سينما ببينم. مابين مسخرگى هاى آلنى و غم پنهان ماجرا از يك طرف و صحنه هاى بى نظير رم از طرف ديگه سردرگم بودم انگار. براى من كه تا مدتى قبل هيچ علاقه اى به كارهاى آلن نداشتم، لذت بردن از تماشاى هر لحظه از اين فيلم خيلى جالب بود. حالا دائم از خودم مى پرسم كه آيا من تغيير كردم يا وودى؟! احتمال بيشتر بر اينه كه من ياد گرفته باشم زندگى رو روونتر و راحتتر بگيرم و به همين خاطر طعنه هاى آلنى هم بيشتر به دلم بشينه. بايد يادم باشه كه دوباره هم اين فيلم رو تماشا كنم.

این رو که دیدم، یاد نیک افتادم که همیشه من رو سان شاین صدا می زنه، یا روزی که اون پسره ازم پرسید چطوری پرنسس...

۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنى ست...


زنگ زد كه ويزاش اومده، گفتم خب، گفت كه براى دوازده روز ديگه بليط گرفته، گفتم خب، گفت يعنى خيلى سرش شلوغه، باز گفتم خب، گفت مى خواد قبل از رفتن ببينتم، نگفتم خب... نگفتم كه دلم تنگ مى شه، نپرسيدم چرا سرنوشت من با دورى و لانگ ديستنس گره خورده، نگفتم كاش بمونى، نگفتم كاش زود برگردى، نپرسيدم كه اگه راهم به اون طرف خورد مى بينمت يا نه، فقط گفتم ببينيم چى پيش مياد... برخلاف ِ تمام اين سال ها كه خواستم حادثه اى رو باعث شده باشم و در نهايت پيشامد بود كه من رو باعث شده بود...

۱۳۹۱ مرداد ۳, سه‌شنبه

مامان الان بيمارستان هستند.
من؟
اينجا نشستم و به صفحه مانيتور نگاه مى كنم.
بايد كجا باشم؟
مسلما بيمارستان!
چرا نيستم؟
چون نمى دونم...
چون مى ترسم.
چون از اينكه روز به روز مامانم رو ببينم كه سختى بكشن در عذابم. انقدر آدم بدى هستم كه به جاى هر كارى فقط سعى كنم نباشم و نبينم.
من مامانم رو مى خوام.
صحيح و سالم...

۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

ما را به رندى افسانه كردند...

ليوان قهوه به دست، شال ِ گرم پيچيده باشى دور خودت، Anathema تو گوشِت بخونه I feel you at the edge of my life، از طبقه ٢٤ يك ساختمون بلند در مركز شهر بارانى ِ ونكوور به شهر پيچيده در مه كه نگاه كنى، به خودت مياى كه دارى مى خونى I had to let you go...
و واقعا كه بايد كه مى رفتى، كه بايد كه من از همينجا پا بر زمينى محكم مى داشتم و با خودم فكر مى كردم كه چه خوب كه نيستى و خوشحالم، چه خوب كه نيستم و خوشحالى...

۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

Una vez, otra vez...

من به كارهاى گوران برگويچ گوش مى دم اين روزا. سبك كارش به حال بى خيال ِ در عين حال حواس جمع ِ من ِ اين روزها خيلى جوره انگار.
من بر صدر دنيا ايستاده ام و شامپاين ِ برگويچى مى نوشم. باشد كه رستگار شويم.

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

از رنجى كه مى بريد!

اوهوى! با تو ام روزگار؛
مى خواى بارون بفرست،
زخم ِ معده،
جواب آزمايش،
يا هر چيز منفى ِ ديگه تا خسته بشى!
من از عاشقيت ِ برقرار دست برنمى دارم.
حالا تو هى به خودت فشار بيار.

از خوشبختى ها

من؟
عاشق و برقرار...

۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

يار ما چون گيرد آغاز سماع
قدسيان بر عرش دست افشان كنند
.
ولاغير!

۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

من و نسل ِ اول كانادا

امروز براى اولين بار عواقب ِ تركِ خاك كانادا در سال ٢٠٠٧ به صورت رسمى گريبانم رو گرفت... مى نويسم كه فراموش نكنم...
وقتى ٧ صبح زنگ مى زنه كه وايسا برسونمت... دلم يه جورى مى شه...

۱۳۹۱ تیر ۲۲, پنجشنبه

"هراسِ بى تو ماندنم ادامه دارد..."

"باران تويى
به خاك ِ من بزن
بازآ ببين كه بى مهِ تو من
هواى پر زدن ندارم
باران تويى
به خاك من بزن
بازآ ببين كه در رهِ تو من
نفس بريده در گذارم..."

اول با پيشنهاد وايْن شروع شد و بعد از مخالفت من كار به ويسكى رسيد. در نهايت "دوست"ِ دلتنگ مى خوند كه "به لب رسيده جان كجايى..."

"دوست" روز شنبه زنگ زده بود كه يه برنامه عالى به ذهنش رسيده: من چهارشنبه بعد از كار برم پيشش و به صرف سوشى و فيلم ِ خوب مهمون ِ خونه ش باشم. چى بهتر از معاشرت با يك دوست ِ خوب به همراه ِ غذا و شرابِ مناسب واقعا! قبل از اينكه كلام در دهانش منعقد بشه، من تو دلم جواب ِ مثبت رو داده بودم مسلما ولى خب يه مقدار مكث و اين برنامه ها رو چاشنى ِ مكالمه كردم و در نهايت گفتم پس قرارمون چارشنبه عصر. در حالى كه مى دونستم با برنامه فشرده اين هفته خيلى چيزا رو بايد جا به جا كنم تا با هم باشيم. از طرفى كنار اين آدم بودن يكى از معدود موارديه كه من رو از قيد و بند رها مى كنه و دوباره قهقهه هاى نوزده سالگى رو با خودش مياره. بنابراين زير و رو شدن كل برنامه هاى زندگى رو با كمال ميل مى پذيرم. طبق معمول هميشه زندگى منو غافلگير كرد و آنچنان شخمى به روزگار ما زد كه نگو و نپرس. فكر اين سرماخوردگى لحظه اى به مخيله من خطور نكرده بود. گندى بود كه به برنامه ريزى ِ مهندس صنايع طورِ من اصابت كرد. البته روزگار ما رو دست كم گرفته بود. برنامه رو با قوت و جديت برپا نگه داشتم! دوست پايين ساختمون دفتر منتظرم بود، با هم قدم زنان به سمت سوشى فروشى رفتيم، سرراه تصميم گرفتيم كه هواى خوب داره داد مى زنه كه غذامون رو لب ساحل بخوريم، در نتيجه فقط لحظه اى در خانه دوست توقف كرديم تا وسايل اضافى رو از خودمون پياده كنيم و خوشحال و سبك بريم لب آب. در همين لحظات بود كه دوست با كمال تعجب متوجه حقايق عجيبى از خلقيات اينجانب شدند و با چشمانى نه چندان متعجب باقيمانده پيشنهاد جايگزين و دلچسبى مطرح كردند...
معاشرت با اين "دوست" من رو شاد مى كنه. يه مدل شادى برقرار، ازين مدلا كه تا چند وقت ياد حرفامون بيفتم و ناخودآگاه لبخندم بياد كه ما تا كجا خليم. خل خلى هاى سنجيده. همون اندازه نوزده سالگى بديع و هيجان انگيز، ولى بسيار عاقلانه و ريوايْزْ شده. نه اونقدر كسل كننده و پير كه حوصله خودت سر بره، نه اونقدر كله خرانه و بى فكر كه از نتيجه كار تا مدت ها به خودت بلرزى. اين آدم من رو به خودم نشون مى ده. انگار يه فلش بزنه به چيزايى كه دوستشون داشتم و به دلايلى كنار گذاشته بودمشون. انگار يه تور گايد گرفته باشم كه دور جزيرهِ من بچرخونتم. گاهى اينجورى مى شم كه اِهه، من چه هيجان انگيزما! خوبيش اينه كه معاشرتمون كمتر حرف داره و بيشتر به "بودن" مى گذره.
ما از هر آنچه داريم و تا هر زمان كه داريم تا انتهاى ممكن لذت خواهيم برد. باشد تا رستگار شويم...

۱۳۹۱ تیر ۲۰, سه‌شنبه

Cause your hands may be strong but the feeling's all wrong

ما شما را از اقصى نقاط زندگى مان پاك كرده ايم و حتى اگر ميسر بود آجرپاره اى هم سر راه گذاشتيم تا حتى اگر خواستيد هم نتوانيد تماسى برقرار كنيد!
خب، مدتى گذشته بود از اين ماجرا، در حدى كه از ياد خودم هم رفته باشه كه همچين حركتى انجام دادم. چند شب پشت هم خواب مى ديدم كه آدرس اى ميل شركتى م رو پيدا كردى و پشت هم پيغام مى دى كه بذار باهات تماس بگيرم. اين خواب با جزئيات متفاوت و مضمون مشابه چند شب تكرار شد. به رسم قديم ديوان حافظ رو باز كردم كه ببينم حرف حسابت چيه كه اينجورى خوابم رو آشفته كردى كه اومد:
"حسب حالى ننوشتى و شد ايامى چند
محرمى كو كه فرستم به تو پيغامى چند"
نمى دونم كه هنوز بايد به خواب هام ايمان داشته باشم يا نه و اينكه حافظ هنوز هم بين من و تو نقش چاپار رو بازى مى كنه يا نه...

آتش باش، برسان خود را به گل، بپزش تا مرز دل...


Why I should feel this way?
Why I should feel the same?

Is something I cannot say
Is something I can't explain

I feel you
Outside at the edge of my life
I see you
Walk by at the edge of my sight

Why I should follow my heart?
Why I should fall apart?

Why I should follow my dreams?
Why I should be at peace?

I feel you
Outside at the edge of my life
I see you
Walk by at the edge of my sight

I had to let you go
To the setting sun
I had to let you go
And find a way back home

When I dream all I see is you
When I dream all I see is...

I never seen a light that's so bright

Blinded by the light that's inside you

۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

خودسانسورى

...

روزنامه (١)

امروز با يك دوست عزيز قرار داشتم. بعد از كار يك ساعت و نيم وقت داشتم كه با خودم باشم تا دوستم هم آزاد بشه و بياد سراغم. اولين حركت مهيجى كه به ذهنم رسيد سر زدن به كتاب فروشى بود. همون جايى كه به خاطر كتابى كه سال ٢٠٠٩ ازش خريده بودم و تبعات منفى ش، تمام اين مدت حتى از نزديكش هم رد نشده بودم. ولى امروز ديگه وقتش بود كه تريلى وار از اون واقعه بگذرم. مى دونستم كه بهترين موقعيت همينه. هوا دلچسب و آفتابى، آخرين روز هفته و قرار ملاقات با يكى از ده نفر برتر زندگى م، ازين بهتر فرصتى نبود. بايد از دفتر تا كتابفروشى رو پياده مى رفتم. تصميم داشتم امروز، برخلاف هميشه، سرم رو بالا بگيرم و به همه لبخند بزنم!
هوا به نسبت روزهاى قبلى ونكوور گرم بود و حسابى يقه غافل همه رو چسبيده بود. براى همين از در كتاب فروشى كه وارد شدم، چسبيدن خنكاى هوا به صورتم احساسى برابر با نشستن لب يك تخته سنگ و تكون تكون دادن پاهاى برهنه تو هوا برام ايجاد كرد. طبقه اول فروشگاه روح و روان من رو به رقص مياره از بس كه پره از وسايلى كه با اينكه نماد بى مصرفى هستند ولى در لحظه آنچنان دلى ازت مى برن كه با خودت بگى "من چطورى تونستم تا حالا بدون ِ اين زندگى كنم؟!". خلاصه كه مطمئن بودم چرخيدن تو اون طبقه بيشتر از ١٥ دقيقه مى تونه وضعيت ناجورى به بار بياره! با خودم فكر كردم كه الان مثل يك انسان فرهنگ مدار برم طبقه بالا و مستقيم دنبال همونى بگردم كه به خاطرش الان اينجام! بله خب! ما به خودمون خيلى حرفا مى زنيم، ولى دليل نمى شه كه هيچ كدوم درست از آب دربيان خب! امان از ميزهاى حراج كتاب فروشى، امان! از پله هاى هر طبقه كه بالا مى رفتم، چند تا ميز بزرگ گذاشته بودن همون جلو و روش كتاب هاى حراجى رو چيده بودن. منم كه مگه مى تونستم از كنار اين ماجرا ساده رد بشم. تا به طبقه اى كه مد نظرم بود برسم، ٤٥ دقيقه تو راه بودم و مسلما هرچيزى كه من دوست داشته باشم هيچ وقت حراج نمى شه. بعد از اينكه چند بار يه كتاب برداشتم و رفتم نشستم رو يه مبل و چند صفحه اول رو خوندم، دوست گرامى زنگ زدن كه تا دقايقى ديگه پايين پله هاى كافه مى بينمت. البته بعد از شنيدن لحن صداى من كه انگار مى خواست بگه "نمى شه من يه ذره ديگه اينجا بازى كنم؟!"، فرمودند كه همونجا كه هستى بايست تا منم بهت ملحق بشم. بالاخره از اون فضاى دلنشين و اون آقاى پيرى كه هى بهم لبخند مى زد ُ اون يكى آقاهه كه مدير فروشگاه بود و كلى چيز بارش بود دل كندم و راضى شدم كه برم بيرون.
قرارمون تو كافه موزه بود. چون از دو سال پيش دلم رو به اين كافه سپرده بودم ولى هيچ وقت نتونسته بودم فرصت مناسب براى عملى كردن آرزوم رو پيدا كنم. بالاخره روز موعود فرا رسيده بود و من در كنار يكى از بهترين دوستانم اونجا بودم. آفتاب ِ پهن، ميزهاى به هم نزديك، موسيقى جاز فرانسوى، غذاهاى رنگى و هوس انگيز و مِگان! بله، مِگان! دخترى دوست داشتنى با موهاى قرمز كه مدت ها قبل مى شناختمش و حالا اونجا مى ديدمش. تمام ميزها پر بود. ما خيلى خوش شانس بوديم كه يه آقايى اومد گفت كه دوستان ديگه اى هم قراره بهشون بپيوندن و در نتيجه اين ميز براشون كوچيكه و ما مى تونيم حالش رو ببريم. در كمال ناباورى، به سرعت جاى خالى پيدا شد و نشستيم. وقتى دور و برم رو نگاه مى كردم از ديدن اون همه نوشيدنى رنگى به وجد ميومدم و دلم مى خواست همه رو انتخاب كنم! ولى تمام تلاشم رو كردم و خودم رو كنترل نمودم.
ما حدودا سه ساعت نشستيم و از هر درى گفتيم. وقتى به اين نتيجه رسيديم كه بايد از فضا دل كند كه هوا تاريك شده بود. ولى ما نمى خواستيم بريم! از پله هاى موزه اومديم پايين كه چشممون افتاد به تعدادى آدم كه افتاده بودن به جون يه تكه مقوا و كاردستى درست مى كردن. همونجورى با نگاهِ "اينجا چه خبره" ايستاده بوديم و تماشا مى كرديم كه يهو يك خانم روس با يه مقوا اومد سراغمون كه "تادا! بيايد كاردستى بسازيد"! بعد توضيح داد كه ماجرا چنينه كه شما يه تكه از شهرى كه دوست داريد، يه بنا، درخت، مجسمه يا هر چى، رو با اين مقوا درست مى كنيد، بعد ما در كنار باقى كارها بهشون نور مى تابونيم و سايه هاى روى پرده مى شن شهرى كه ما دوست داريم. اينچنين ما در برنامه "لوپ سيتى" شركت خواهيم كرد. نكته جالب اين برنامه اين بود كه براى اولين بار در فضاى آزاد شهرى نوشيدنى الكلى سرو مى شد. جماعت حتى با ليوان هاى مشروب به دستشون سيگار هم مى كشيدن و اين يعنى علامت تعجب بزرررگ!
ما بالاخره حاضر شديم از فضا جدا بشيم و به منزل بريم، ولى مطمئن بوديم كه يكى از بهترين شب هاى عمرمون، خيلى ساده و آروم، تو ذهنمون ثبت شده بود. دوست عزيز به من پيشنهاد دادن كه تا مقصد همراهم باشند، و منم كه مسلما در اون لحظه بسيار مشعوف بودم قبول كردم.
به اين صورت، من به تصميمم مومن شدم...

۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

از سلسله تناقض ها (١)

اينكه دوست آدم كارت عروسى ش رو براى آدم بفرسته غم انگيزه. اينكه آدم بدونه دوستش بعد از ازدواج ديگه اونقدرى دوستش نمى مونه دردناكه. اينكه آدم دوستش رو ديگه نبينه خوب نيست.
ولى اينكه بدونى دوستت قراره خوشحال باشه رنگش صورتيه. اينكه دوستت انقدر مرد شده كه به همچين تصميم بزرگى تن بده يعنى بايد به احترامش كلاه از سرت بردارى. اينكه دوستت بال ش رو پيدا كرده و قراره پرواز كنه يعنى خوب، يعنى شادى...
مبارك باشه شادوماد...

۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

ما که هستیم (۱)

بله!
ما از خاطرات عشقی خواهیم نوشت که در کمال ناباوری به فنا رفت.
فنایی بی بازگشت...