از آخرين جمله هايى كه بين ما رد وبدل شد يكى ش تقاضاى من براى محو شدنش از گوشه گوشه زندگى م بود. پرسيد كه "منى كه مادى و معنوى با تو نيستم ديگه كجا نبايد باشم؟ بميرم يعنى؟" و من فقط سكوت كردم.
الان اما كه چشم هام موقع نگاه كردن به چشم هاى آبى ش شوخى شون مى گيره، مى دونم كه بميره يا بمونه، شوخى ِ چشم هام شوخ مى مونن!
Me, Myself and I
۱۳۹۲ فروردین ۳۰, جمعه
۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه
من بعد از مدتى از قدرت چشم هام با خبر شده بودم. اينكه به قول دوستان "با اين چشم ها هرچيزى ممكنه". اما تا به حال درگير ِ نگاه كسى نشده بودم هيچ وقت. تا امروز، الان، همين مرحله... آوخ به همين نگاه با جذبه اى كه شما دارى.
۱۳۹۱ اسفند ۱۸, جمعه
۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه
وقتى رئيست (كه معروفه به اينكه هميشه سرش شلوغه و هميشه آدم ها رو از سرش باز مى كنه)، هندبوك ِ استيل رو برمى داره و صفحه به صفحه توضيح مى ده كه چى رو بايد ياد بگيرى تا بهت ثابت كنه كه هيچ جاى نگرانى نيست و همه چيز رديفه، بايد بپرى تو بغل ِ گنده ش و بگى چه خوب كه انقدر مى فهمى آخه!
۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه
۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سهشنبه
اونايى كه يك سرى شعر تحويل جامعه مى دن كه "بيوتى كامز اين آلْ سايزِزْ" چى تو كله شون مى گذره؟!
۱۳۹۱ بهمن ۱۶, دوشنبه
دلم تنگ شده براى اينكه برم خونه ش و مست كنم. نه براى اينكه مست باشم، براى اينكه وقتى بعد از اونهمه شيطنت و بالا پايين پريدن رو مبل گوله كردم خودم رو، بياد سرم رو بلند كنه، بالش بذاره زير سرم و يه چيزى بندازه روم. هيچ كدوم هم به روى خودمون نياريم كه من خواب نيستم.
اشتراک در:
پستها (Atom)
